تبليغاتX
سماموس
 
  صفحه اصلی |  تماس با نویسنده  

 در جمع من و اين بغض بی‏قرار، جای تو خالی.

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
مهدی عزيز خواسته بودند که نام شاعر شعری که در مطلب قبلی نوشته بودم، را قید کنم. حدود سيزده سال پيش، کاستی با صدای خسرو شکيبايی، با آهنگ زمينه‏ای از کيتارو (آهنگساز جاده ابريشم) که مربوط به فيلم "روزی، روزگاری" بود و با اشعاری از "سید علی صالحی" با نام "نامه‏های ری را" (اگر درست به ياد بياورم)به بازار آمد. اشعار، فوق‏العاده زيبا بودند. بخشهايی از شعر در خاطر من ماندگار شده است که "من از دوردستها آمده‏ام" بخشی از آن است. تنها دليل اين امر، زيبایی فوق‏العاده شعر بوده است.
در اينترنت جستجو کردم و بخشهايی از نامه‏های عاشقانه ری‏را را پيدا کردم و در زير آدرس دادم، توصيه می‏کنم که کاست آن را حتماً تهيه نماييد. متأسفانه اين کاست را در اختيار ندارم.
بخشهايی از نامه‏های ری‏را را که دوست دارم در زير آورده‏ام.

سايت سيدعلی صالحی:http://www.seyedema.com
کاستها: http://www.seyedema.com/content/view/78/9

سلام.
حال همه ما خوب است.
 ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .
با این حال هم اگر عمری باقی ماند طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان .
تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است .
اما تو لااقل گاهی هراز گاهی ببین انعکاس تبسم رویا، شبیه شمایل شقایق نیست.
راستی خبرت دهم :
خواب دیدم خانه ای خریده ام .
بی در
بی پرده
بی پنجره
هی بخند ‌‌‌.
بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من ۴۰ ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت .
 دارد همین لحظه یک فوج کبوتر از فراز کوچه ما می گذرد .
باد بوی نامه های کسان من می دهد .
 یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری .
نه ری را جان نامه ام باید کوتاه باشد .
ساده باشد .
بی حرفی از ابهام و آینه .

از نو برایت می نویسم حال همه خوب است اما تو باور مکن .

------------------------------------------------------------

با تو ايمنم
و با تو سرشارم
از هر چه زيبايي است
پناهم باش
تا سنگيني غربت
از شانه هايم فرو ريزد
و ملال تنهايي از چشمهايم
من از دور دستها آمده‏ام
از مزارع گندم
و از سرزميني که آسمانش
تنها دو پيراهن دارد
روزها آبي مي‏پوشد
وشبها پيراهني بلند
که تاب مي خورد
در رقص هزار و يک ستاره روشن
من از دور دستها آمده‏ام
از کوچه هاي کودکي
از شهر رنگين قصه‏هاي پدر
در شبهاي کشدار زمستان
و از چشمان هستي بخش مادرم
که تمام مهربانيش را
در نگاهش به من مي‏بخشيد
باورم کن که شعر در من
طغيان يگانگي است
و حماسه دوست داشتن
من ديگرگونه دوست مي‏دارم
و ديگر گونه يگانه‏ام
مرا تنها مي توان با من سنجيد
و تو را تنها با تو
که سالهاست در جستجويت بوده‏ام
با تو آبي مي‏بينم
تمام بينايي‏ام را
چشمانت
شکوه شکيبايي
گيسوانت ادامه باران ها
و دلت
ترانه درياهاست
زمزمه سرانگشتان باد
در خواب خوش گيسوانت
زيبايي شاعرانه‏اي است
که دلم را به بازي مي گيرد
و نجابت کلامت
آنچنانکه
هر کلام ديگري را بي رنگ مي کند
در چشم انداز هر کجاي طبيعت
تو را مي بينم
در چشمه، در رود، در دريا
در گل، در درخت، در جنگل
در کوه، در دره، در صحرا
با اين همه
هنوز در تو حيرانم
که تمامي عشقي در يک وجود
وتمامي آرزويي
در يک لباس
با هرچه عشق نام تو را   مي توان نوشت
با هر چه رود راه تو را   مي توان سرود
بيم از حصار نيست كه هر قفل بسته را، با دست هاي روشن تو مي توان گشود

گزیده:
از مخالفت نهراسيد.بادبادك هنگامي بالا مي رود كه با باد مخالف مواجه شود. چرچیل

  ساعت 11:38 به قلم مهرداد