تبليغاتX
سماموس
 
  صفحه اصلی |  تماس با نویسنده  

 ايراني‌ها چند ساله صاحب‌خانه مي‌شوند؟

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388

پايه حقوق و دستمزد سال جاري برابر مصوبه وزارت كار مبلغ 272‌هزار تومان است. در بسياري از سازمان‌ها و بنگاه‌هاي توليدي و خدماتي، حقوق‌بگيران در حدود همين رقم، دستمزد دريافت مي‌كنند.
حال با توجه به درآمد خانوارها و متوسط قيمت مسكن در تهران به راحتي مي‌توان شاخص دسترسي به مسكن يا همان طول مدت انتظار براي صاحب‌خانه شدن را در دهك‌هاي مختلف محاسبه كرد.
هرچند براي مشخص شدن چنين شاخصي‌، اعلام مراجع رسمي‌مهم و قابل استناد است، اما حال كه اعلام و تكذيب آن باعث ابهام در جامعه شده، گروه مسكن دنياي اقتصاد با محاسبه زير زمان انتظار براي صاحب‌خانه شدن را مشخص كرده است.
اگر متوسط قيمت يك واحد مسكوني معمولي در شهر تهران با متراژ 75‌متر مربع در حدود 115‌ميليون تومان باشد در اين‌صورت گروه‌هاي كم‌درآمد با حداقل دستمزد بايد 35‌سال و 2‌ماه كل حقوقشان را براي خريد مسكن كنار بگذارند تا بتوانند بعد از اين مدت صاحب مسكن شوند. البته فرض براين است كه قيمت مسكن در طول اين 35سال هيچ تغييري نكند و خانوارها در اين مدت كل حقوق دريافتي را كنار بگذارند!
مرجع: دنیای اقتصاد
گزیده:
چنان باش که بتوانی به هر کس بگوئی مثل من رفتار کن. کانت

  ساعت 13:9 به قلم مهرداد       

 سلف سرویس زندگی

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس، هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.
وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود، در گوشه‌اي به انتظار نشست. با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي‌شد، ناشکيبايي او از اينکه مي‌ديد پيشخدمت‌ها کوچکترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي‌کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب‌هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته‌ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي‌بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته‌ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي‌شوند؟» مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف‌سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد !» امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي‌کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف‌سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت‌ها ، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي‌حرکت به صندلي خود چسبيده‌ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده‌ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمي‌رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي‌خواهيم، برگزينيم.
از کتاب : شما عظيم‌تر از آني هستيد که مي‌انديشيد / مسعود لعلي
از بین نامه‌های دوست خوبم حمید

گزيده:
تو دنيا دو نفر باش؛ يکی برای خودت، يکی برای ديگران : برای خودت زندگی کن، برای ديگران زندگی باش!

  ساعت 0:7 به قلم مهرداد       

 توانايي‌هاي كامپيوتر

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

مطلب زیر یکی از لطیفه‌هاي کامپیوتری سايت Reader's Digest است. امیدوارم خنده از لبانتان جدا نشود.

Students at Iowa State University proved once and for all that the computer just can't replace human calculations. They held an "IBM mixer" dance, where each student fed his vital statistics and interests into a computer and was then paired off with a member of the opposite sex who, the computer said, was most suited to him.

Imagine the chagrin of one coed who ended up with her twin brother.

PS: In the fall of 1963, Iowa State made national news for its "mixer" dance. Attendees, who filled out a questionnaire in advance, were matched with the help of an IBM computer housed in Snedecor Hall.

گزيده:

Love is a better teacher than duty. Albert Einstein

  ساعت 21:3 به قلم مهرداد       

 رستم و ويروس

دوشنبه هفدهم فروردین 1388
كنون رزم virus و رستم شنو           دگرها شنیدستی این هم شنو
كه اسفندیارش یكی disk داد           بگفتا به رستم كه ای نیكزاد

در این disk باشد یكی file ناب         كه بگرفتم از site افراسیاب
برو حال­ می كن بدین disk هان!       كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش       شتابان به دیدار رایانه اش
چو آمد به نزد mini tower اش          بزد ضربه بر دكمه power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت          مران disk را در drive اش گذاشت
نكرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت          یكی list از root دیسكت گرفت

در ان disk دیدش یكی file بود          بزد enter آنجا و اجرا نمود
كزان یك demo گشت زان پس عیان   به فیلم و به موزیك و شرح­ و بیان

به ناگه چنان سیستمش كرد hang    كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره reset نمود           همی كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد                 ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود            بیامد كه لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش        وز ان disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قیچی و ریش       یكی bootable دیسك آورد پیش

یكی toolkit اندر آن disk بود            بر آورد آن را و اجرا نمود
همی گشت toolkit هارد اندرش      چو كودك كه گردد پی مادرش

به ناگه یكی رمز virus یافت            پی حذف امضای ایشان شتافت
چو virus را نیك بشناختش            مر از boot sector بر انداختش

یكی ضربه زد بر سرش toolkit        كه هر بایت ان گشت هشتاد bit
به خاك اندر افكند virus را              تهمتن به رایانه زد بوس را

چنین گفت تهمینه با شوهرش      كه این بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خریت مكن                ز رایانه اصلا تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار        نگیرد دگر disk از اسفندیار

با تشكر از دوست عزيز، آقاي مهندس قمصري

گزيده:

A question that sometimes drives me hazy: am I or are the others crazy?
Albert Einstein

  ساعت 21:15 به قلم مهرداد       

 چند حکایت

دوشنبه هفدهم فروردین 1388
اولین نوشته وبلاگ در سال جدید، حكايتهاي آموزنده‌اي است كه دوست خوب و استاد ارجمند، جناب آقاي مهندس قمصري برايم ارسال  كرده‌اند.  

حكايت ۱:
شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود، يادداشت كرد و با اين «باور» كه استاد آنرا به عنوان تكليف منزل براي هفته بعد داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براي حل كردن آنها فكر كرد. هيچيك را نتوانست حل كند. اما طي هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي از آنها را حل كرد و به كلاس آورد. استاد به كلي مبهوت شد، زيرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسايل غير قابل حل رياضي داده بود.

حكايت ۲:
در يك باشگاه بدنسازي پس از اضافه كردن 5 كيلوگرم به ركورد قبلي ورزشكاري از وي خواستند كه ركورد جديدي براي خود ثبت كند. اما او موفق به اين كار نشد. پس از او خواستند وزنه اي كه 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر است را امتحان كند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند كرد. اين مسئله براي ورزشكار جوان و دوستانش امري كاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود چرا كه آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند كردن وزنه اي برنيامده بود كه در واقع 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر بود و در حركت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود ركوردش به ميزان 5 كيلوگرم شده بود. او در حالي و با اين «باور» وزنه را بلند كرده بود كه خود را قادر به انجام آن مي‌دانست.

نتيجه‌گيري:
هر فردي خود را ارزيابي مي‌كند و اين برآورد مشخص خواهد ساخت كه او چه خواهد شد. شما نمي‌توانيد بيش از آن چيزي بشويد كه باور داريد «هستيد». اما بيش از آنچه باور داريد «مي‌توانيد» انجام دهيد.

گزيده:
بخش نتيجه‌گيري را بازخواني كنيد.

  ساعت 20:9 به قلم مهرداد       

 بهار

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

سال نو مبارک.

  ساعت 19:53 به قلم مهرداد       

 گابریل گارسیا مارکز- چیزی که من آموختم

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
وقتي كه مطلب زير را در يكي از ايميلهاي دوست خوبم، علي ديدم، بي‌درنگ آن را در اينجا آوردم.


در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده‌اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم مي كند.

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چيزي است كه خود مي‌سازد.

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم، انجام دهيم؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي‌دهيم، دوست داشته باشيم.

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي، چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي‌دهند. 

در 50 سالگي پي‌بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.

در 55 سالگي پي‌بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد، اما بدون ايثار هرگز نمي‌توان عشق ورزيد. 

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز كه ميل دارد، بخورد.

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي، مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي‌كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه مي‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي‌شود. 

در 80 سالگي پي‌بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن، بزرگترين لذت دنيا است.

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.

گزیده:
مطالب بالا را دوباره بخوانيد.

  ساعت 15:9 به قلم مهرداد       

 در ستایش یک فیلم

سه شنبه ششم اسفند 1387
وبلاگ خواندني و فوق‌العاده‌ي یک پزشک در مطلب اخیرش به بررسی فیلم «بوی خوش زن» یا «Scent of a Woman» پرداخته است. هر چند پرداختن به اين فيلم در اين وبلاگ واقعاً جاي تشكر دارد، اما اينكه نويسنده، داستان فيلم را لو داده است، خيلي مورد پسندم نيست، چرا كه با خواندنش،‌ خواننده ممكن است علاقه‌اش را به ديدن فيلم، از دست بدهد.

هر چند كه من نه منتقد و كارشناس فيلم هستم و نه كارشناس آموزش نقد فيلم، اما اين موضوع را به فال نيك مي‌گيرم و يك توصيه مهم براي دوستان خوبم دارم:

حتماً اين فيلم را ببينيد(چند بار). با دقت. به رفتار، حركات و گفتگوهاي بازيگران فيلم، به خصوص بازيگر اصلي فيلم (ال پاچينو) دقت كنيد. سكانسهاي فوق‌العاده در اين فيلم كم نيست، اما به سكانس آخر فيلم كه رسيديد، جاي مرا هم خالي كنيد.

 

گزيده:
سخنراني سرهنگ فرانک اسلید در دفاع از چارلی:

Makers of men,
creators of leaders.
               
Be careful what kind of leaders
you're producin' here.

I don't know if Charlie's
silence here today...
                  
is right or wrong;
I'm not a judge or jury.

But I can tell you this:

he won't sell
anybody out...

to buy his future !

And that, my friends,
is called integrity.

That's called courage.

Now that's the stuff
leaders should be made of.

  ساعت 11:35 به قلم مهرداد       

 شعری از پروفسور هشترودی در مورد ریاضیات

سه شنبه ششم اسفند 1387

 منحنی قامتم، قامت ابروی توست 
خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست

-------------

پروفسور محسن هشترودی، از ریاضی‌دانان معاصر ایران، در ۲۲ دی ماه ۱۲۸۶ در تبریز به دنیا آمد و بعد ازظهر روز سه شنبه ۱۳ شهریور 1355 از دنیا رفت.
او دبیرستان را در دارالفنون گذراند و در ۱۳۰۳ وارد دانشکده پزشکی شد، ولی به علت علاقه به ریاضیات، یک سال بعد، پزشکی را رها کرد و به ریاضیات پرداخت. در سال ۱۹۳۷ میلادی به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن، درجه دکترای ریاضیات را گرفت. از وقتی به تهران برگشت، ریاست دانشکده علوم را در دانشگاه تهران به عهده داشت. وی مدتی نیز ریاست دانشگاه تبریز را در اختیار داشت.(ويكي‌پديا)

هشترودی از نادر اندیشمندان زمان ما بود، كه در دوران تخصص ها، همه جانبه بود و از دانش و هنر و فلسفه به عنوان مجموعه واحد و ناگسستنی معرفت انسانی آگاه بود و در دوران دریوزگی و لذت طلبی، در مقام یك انسان وارسته و آزاده باقی ماند. «استاد پرویز شهریاری» (کانون دانش)

با تشکر از دکتر فرهاد

گزیده:
وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي‏دهد، به خاطر اين است كه شما چيز زيادي از آن نخواسته‏ايد.

  ساعت 10:27 به قلم مهرداد       

 تا چه حد به نحوه قضاوت های خود در مورد افراد اطمینان دارید؟

یکشنبه بیست و نهم دی 1387

نوشته‌‌اي بسيار آموزنده را از دوستي بسيار عزيز، در رسانه فردا مطالعه مي‌كردم. كنجكاو شدم و مأخذ اصلي نوشته را دنبال كردم. بسيار بحث‌انگيز و تأثيرگذار بود. چاره‌اي نديدم جز اين كه تمامي نوشته را در اينجا بياورم. 

«در دهه ١٩٢٠ دو محقق آمریکائی که در نیویورک زندگی می کردند به اسامی هیو هارتشورن (Hugh Hartshorne) و ام ا می (M. A. May) دست به مطالعه عظیمی زدند که طی آن ١١٠٠٠ دانش آموز را مورد مطالعه قرار دادند. هدف از این مطالعه بررسی در مورد مشخصه های رفتاری دانش آموزان و بخصوص بررسی میزان "صداقت" در افراد بود. مطالعه مزبور ماهها به طول انجامید و دهها تست در زمینه های مختلف از محصلین مورد مطالعه گرفته شد. در یکی از آزمایشها بطور مثال، سئوالات متعددی به دانش آموزان داده شد ولی وقت پاسخ گوئی بسیار محدود بود. ورقه ها به سرعت جمع شد و ورقه نمرات آنان تعیین گردید.

روز بعد در یک تست مشابه (به لحاظ میزان سختی سئوالها) در کنار ورقه سئوالها کلیه پاسخ های تست مزبور که چهار جوابی بود نیز به دانش آموزان داده شد و با کم کردن میزان مراقبت به آنان گفته شد که می توانند در آخر جوابهای خود را با ورقه کلید که پاسخ های صحیح در آن درج شده بود مقایسه کنند. مشخص بود که دانش آموزان از امکان بسیاری برای دست زدن به تقلب برخوردار شده بودند. "هارتشورن" و "می" می خواستند نتایج روز دوم را با روز اول مقایسه کنند.

آزمایش های دیگری نیز بعمل آمد. به دانش آموزان گفته شد به لحاظ فیزیکی خود را امتحان کنند. سرعت دویدن خود را با کرونومتر اندازه گیری کنند، تعداد بارفیکسی که می توانند بزنند و میزان وزنه ای که می توانند بردارند را یادداشت کنند. این آزمایشها در حالی انجام می شد که در خفا تیمی که با دو روانشناس مزبور همکاری می کردند دانش آموزان را زیر نظر داشتند.

باز هم تست های بیشتری انجام شد. سئوالات ادبی و دیکته لغات و غیره به آنان داده شد یکبار در حالیکه در مدرسه بودند و زیر مراقبت شدید ممتحنین، بار دیگر از آنان خواسته شد که نظیر همان سئوالات را به خانه ببرند و سر فرصت به آنها جواب دهند.

نخستین نتیجه ای که بدست آمد چندان دور از انتظار نبود. حجم تقلبی که صورت می گرفت فوق العاده بالا بود. در یک مورد متوسط نمرات در حالتی که دانش آموزان تحت مراقبت نبودند حدود ۵٠ درصد بالاتر از زمانی شده بود که تحت شرایط "صادقانه" و بدون امکان تقلب مورد آزمایش قرار گرفته بودند. مثلا اگر در شرایط "صادقانه" معدل نمره دانش آموزان ١٢ بود در حالت دیگر که آزاد بودند تقلب کنند متوسط نمرات سر به ١٨ زده بود. اما روانشناسان بدنبال پیدا کردن الگوهای رفتاری دیگری نیز بودند. نتایج نشان می داد که محصلین باهوش تر کمتر تقلب می کنند، آنها که سنشان بیشتر است، بیشتر تقلب می کنند و آنهائیکه از خانواده های خوشحال و باثبات می آمدند گرایش کمتری به تقلب نشان می دادند و در عوض آنان که در خانواده های پر سر و صدا و پر از بگو مگو زندگی می کردند به مراتب بیشتر تقلب کرده بودند.

اما آنچه که "می" و "هارتشورن" به عنوان یکی از مهم ترین نتایج مطالعه بزرگ خود به آن دست یافتند این بود که "صداقت" عنصر ثابتی در شخصیت کودکان و نوجوانان نیست، بلکه خصیصه ایست که به شدت تحت تاثیر شرایط است.

در یادداشت های خود، دو روانشناس مزبور نوشتند، فرد می تواند در شرایطی دست به تقلب بزند در حالیکه در شرایط دیگر از دست زدن به آن خودداری کند. دروغ گفتن، تقلب و دزدی ممکن است از فردی در "شرایط" خاصی سر بزند در حالی که همان فرد در شرایط متفاوت بکلی از خود چهره ای متفاوت نشان می دهد. در مورد تست های انجام شده در سر کلاس یک دانش آموز ممکن بود در آزمایش ریاضی تقلب کرده باشد ولی در دیکته دست از پا خطا نکرده باشد.

این نکته شدیدا با عقاید متداول ما در تضاد است. چرا؟ قضاوت های ما در مورد اشخاص معمولا اینگونه است که "رفیق من، مهرداد خیلی بچه دست و دلبازی است" یا "دوست من، شهرزاد فوق العاده صمیمی و صادق است". هرگز در مورد مهرداد اینگونه قضاوت نمی کنیم که مهرداد با رفقای خود که بیرون می رود بسیار دست و دلباز است اما در مورد خانواده خود سخت گیر و خسیس است و یا در مورد شهرزاد نمی گوئیم که با دوستانش صمیمی و صادق است اما سر کار هر طور شده کلکی جور می کند که از زیر کار در برود. مهرداد دست و دل باز است و شهرزاد صادق است. اینست گونه ای از قضاوت های ما در مورد افراد. مطالعات "می" و "هارتشورن" نشان داد که اینگونه قضاوت بکلی اشتباه است چرا که ما نقش شرایط و موقعیت را در بروز کاراکتر و مشخصه های رفتاری افراد ندیده می گیریم.

قضاوت ما در مورد افراد نوعا به این صورت است که آنها یا این گونه اند و یا آن گونه، تمام. چرا ما دچار این خطا می شویم؟ احتمالا باید مسئله مربوط باشد به ساختمان مغز ما که سعی عجیبی دارد که مسائل را برای "فهمیدن" آسان کند. این امر را روانشناسان "خطای بنیادی قائل شدن خواص (شخصیتی)" (Fundamental Attribution Error–FAE) می نامند که در واقع چیزی نیست جز اینکه وقتی ما می خواهیم در مورد افراد قضاوت کنیم یک خصیصه را یا بیش از حد پر بها می کنیم و یا بیش از حد کم بها. بعبارت دیگر ما کمتر شرایط پیرامونی را با خصیصه های فرد جمع می زنیم و سپس نتیجه گیری می کنیم.

در آزمایشی، تعدادی افراد را در یک سالن بسکتبال با نور کم دور هم گرد آوردند و در مقابل آنان تعدادی بازیکن حرفه ای مشغول پرتاب توپ به سمت حلقه شدند. پس از این آزمایش آنان به سالن دیگری که مجهز به سیستم نور بسیار پیشرفته ای بود هدایت شدند و گروه دیگری از بازیکنان مشغول پرتاب توپ شدند. در خاتمه از افراد خواسته شد در مورد بازیکنان دو گروه نظر دهند. همگی به اتفاق گروه دوم را گروه برتر تشخیص دادند و در این میان حتی یک تن سخن از اینکه نور برای گروه اول کافی نبوده بر زبان نیاورد.

در مطالعه دیگری افراد را به دو گروه تقسیم کردند. یک گروه سئوال کننده و گروه دیگر پاسخ دهنده. از سئوال کنندگان خواسته شد هر سئوالی (و هر چه سخت تر بهتر) که می خواهند از گروه دوم بپرسند. اگر یکی از سئوال کنندگان مثلا متخصص موسیقی فولکور در روسیه بود در آن زمینه سئوال می کرد و دیگری که تخصصش در تاریخ فرانسه بود هر چه سئوال بود به تاریخ فرانسه اختصاص می داد. در خاتمه نظر پاسخ دهندگان را در مورد سئوال کنندگان پرسیدند. این آزمایش بارها تکرار شد اما هر بار اکثریت بزرگی از پاسخ دهندگان گروه مقابل را افرادی باهوش و باسواد قلمداد می کردند بدون اینکه توجه کنند که آنان از چه آزادی عمل و برتری موقعیتی نسبت به آنان برخوردارند.

در ما انسانها خصیصه عجیبی وجود دارد که می خواهیم افراد را با یک مشخصه که آنرا طبق برداشت و دریافت خود عمده می کنیم تعریف کنیم. او بازیکن بسکتبال خوبی است. سئوال کننده من باهوش و مطلع است و بالاخره دوست من دست و دلباز و یا صادق است. گوئی حوصله چندانی برای در نظر گرفتن شرایط و نسبی کردن قضاوت هایمان نداریم. والتر میشل (Walter Mischel) روانشناس، معتقد است که بشر از یک "شیر کاهش دهنده" (Reducing Valve) برخوردار است که سعی بر این دارد که قضاوت های خود را تا آنجا که ممکن است ساده کند. انسان حتی در برخورد با مواردی که قضاوت اولیه اش نقض می شود بطور عجیبی لجبازی کرده و سعی دارد قضاوت اولیه خود را حفظ کند چرا که "شیر کاهش دهنده" در وجود انسان نمی گذارد قضاوت های مختلف در مورد یک شخص به ذهن او هجوم آورد. اگر فردی را می بینیم که گهگاه بنظر ما عصبی و پرخاشگر می آید و در موقعیتی دیگر بسیار دلسوز و رحیم، ممکن نیست که قضاوت خود را بر مبنای واقعیت استوار کنیم.سخت است قبول کنیم فردی، هم پرخاشگر باشد، هم دلسوز، هم گرم و شوخ طبع و هم خسیس و ممسک. اینها ذهن ما را اذیت می کند و ما را دچار بلاتکلیفی می کند. حتی اگر به چشم خود همه این خصوصیات را در دوستی ببینیم محال است به همه این ابعاد در هنگام قضاوت در مورد شخصیت او اشاره کنیم.

اما واقعیت اینست که افراد در مناسبت ها و موقعیت های مختلف ابعاد مختلفی از شخصیت خود را بروز می دهند. بهزاد وقتی نوبت پول خرج کردن می رسد سخت حسابگر و مقتصد است اما وقتی شما مریض می شوید به سرعت خود را به بالین شما می رساند، جوکهای بامزه تعریف می کند و بسیار خوش مشرب است، اما یکمرتبه از کوره در می رود و حال مردم را جا می آورد. اما ممکن نیست به هنگام تشریح شخصیت بهزاد حتی اگر از همه این ابعاد مطلع باشیم به همه آنان اشاره کنیم. به این ترتیب کاراکتر و شخصیت افراد آن چیزی نیست که ما فکر می کنیم که هست بلکه آن چیزی است که ما ترجیح می دهیم که باشد.

هر چند که سخن به درازا می کشد اما دریغم می آید این مطالعه فوق العاده جالب دو روانشناس برجسته دانشگاه پرینستون به اسامی جان دارلی (John Darley) و دانیل باستون (Daniel Baston) را با شما در میان نگذارم. این دو تن بر اساس داستانی در انجیل بنام "سامری خوب" (Good Samaritan) دست به یک آزمایش غیر متعارف زدند.

داستان "سامری خوب" که بخشی از انجیل لوقا است از این قرار است که مسافری در حین مسافرت از بیت المقدس به اریحا توسط دزدان مورد ضرب و شتم قرار می گیرد و در حالیکه نزدیک به مرگ است در بین راه و کنار جاده به حال خود رها می شود. چند تن از جمله یک کشیش و یک یهودی از کنار این دو عبور می کنند ولی برای کمک به او هیچ اقدامی نمی کنند تا اینکه فردی سامری که از اقلیت های منفور و رانده شده اجتماع آنروز است به کمک مرد مجروح می شتابد و او را از مرگ نجات می دهد.

دارلی و باستون، سمیناری در دانشکده الهیات دانشگاه پرینستون تشکیل دادند و سپس بین دانشجویان الهیات پرسشنامه ای را توزیع کردند. در پرسشنامه مذکور سئوالات مختلفی در مورد انگیزه آنها برای ورود به دانشکده الهیات و غیره شده بود. اکثر قریب به اتفاق دانشجویان اظهار می کردند که برای اینکه زندگی خود را وقف خدمت به خدا کنند و یا برای درک حقیقت وجود خداوند و غیره به آن دانشکده آمده اند. سپس از آنان خواسته شد که داستان "سامری خوب" را تا آنجا که می دانند به نقل از انجیل بنویسند. پس از تکمیل پرسشنامه به آنان گفته شد که در ساختمان دیگری که چند دقیقه برای رسیدن به آن باید قدم می زدند حاضر شوند و نظرات خود را برای حاضرین در جلسه ایکه در آن ساختمان تشکیل شده بود بخوانند. هر چند دانشجو را یک نفر راهنما همراهی می کرد. در بین راه فردی که در واقع هنرپیشه بود و نقش بازی می کرد گوشه ای کز کرده بود و وانمود می کرد که از درد شدیدی رنج می برد.

صحنه مذکور در حقیقت بازسازی داستان "سامری خوب" بود. می توان تجسم کرد که گروهی دانشجوی الهیات که قصدشان تقرب به خداست و در مورد کمک به همنوع و غیره همه باهم یکصدا هستند و چند دقیقه قبل هم مطلبی در مورد سامری خوب نوشته اند با دیدن فرد مجروح چه عکس العملی از خود نشان دهند. اما صبر کنید. داستان از اینجا جالب می شود. به مجردیکه دانشجوئی قصد می کرد به نجات فرد مجروح بشتابد فرد راهنما به او یادآور می شد که "دیرمان شده" و حضار منتظر هستند و لذا وقت کافی برای کمک به فرد محتاج نیست. نتیجه این شد که دانشجویان در آن "شرایط" رسیدن به جلسه و بیان نقطه نظراتشان آن چنان در اولویت قرار گرفت که ٩٠ درصد آنان اهمیتی به فرد محتاج نداده و به سرعت به راه خود ادامه دادند.

جمع بندی نهائی دارلی و باستون این بود که رفتار افراد تنها با شنیدن عبارت "دیرمان شده" آنچنان تغییر می یافت که به سطح عناصری بی احساس و بی مسئولیت تنزل می یافتند.

بسیاری از ما شنیده و خوانده ایم که شرایط خانوادگی چگونه بر شکل گیری شخصیت ما تاثیر می گذارد. این باور، خود موید این مطلب است که شرایط حتی ممکن است بطور دراز مدت شخصیت فرد را تحت تاثیر قرار دهند. اما همین امر هم یعنی تاثیر قاطع خانواده بر شکل گیری شخصیت در نتیجه مطالعات جدید به حاشیه رانده شده است. موضوع فراتر از اینهاست. جودیت هریس (Judith Harris) پس از مطالعات گسترده ای چنین نتیجه گرفته است که اطرافیان و جامعه کوچکی که در اطراف شما وجودتان را احاطه کرده تاثیرش از خانواده به مراتب بیشتر است.

بررسی وضعیت محصلینی که مدرسه را ترک می کنند و یا به مجرمینی خطرناک تبدیل می شوند نشان داده است که کودکانی که در خانواده هائی آرام و سالم اما در محله هائی بد و خطرناک و پر از جرائم بار آمده اند بشدت در معرض خطر تبدیل شدن به یک مجرم قرار دارند و بالعکس کودکانی که در محله های خوب و بی سر و صدا اما در خانواده های جنجالی و پر از بگو مگو بار آمده اند به ندرت به یک مجرم یا یک جانی تبدیل می شوند.

به عبارت دیگر کودکان بطور قاهرانه ای تحت تاثیر همنشینان و محله زندگی و مدرسه خود قرار می گیرند و مطالعات نشان می دهد که نقش خانواده بطور مثبت و یا منفی در برابر عوامل محیطی دیگر به شدت رنگ می بازد. اگر خیابانی که کودک و یا نوجوان در آن قدم می زند ناامن و پر از جرم و ناهنجاری باشد هر چقدر هم که خانواده او بری از آن ناهنجاریها باشد باز شدیدا شخصیت او تحت تاثیر قرار می گیرد. نتیجه عجیبی که مطالعه در مورد نقش "شرایط" بر شکل دادن شخصیت صورت گرفته نشان می دهد که خیابان های تمیز، قطارهای زیر زمینی پاک و عاری از گرفیتی عامل پرقدرتی است که قادر است بطور محسوسی جرم و جنایت را کاهش دهد»

گزیده:
سگ اصحاب كهف روزي چند پي نيكان گرفت و مردم شد
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد

  

  ساعت 22:26 به قلم مهرداد       

 صد وبلاگ برتر

جمعه بیست و نهم آذر 1387
در اينجا مي‌توانيد صد وبلاگ برتر مرتبط با مديريت توسعه نرم‌افزار را مشاهده كنيد. ده وبلاگ برتر در زير آمده است:

- Joel on Software 
- Coding Horror
- Seth's Blog 
- Paul Graham
- blog.pmarca.com 
- Rough Type
- Scott Hanselman's Computer Zen
- Martin Fowler's Bliki
- Rands in Repose
- Stevey's Blog Rants

Quote:
What is success? I think it is a mixture of having a flair for the thing that you are doing; knowing that it is not enough, that you have got to have hard work and a certain sense of purpose. Margaret Thatcher

  ساعت 15:8 به قلم مهرداد       

 رمزنگاری

جمعه بیست و نهم آذر 1387
 

Qoute:
I love argument, I love debate. I don't expect anyone just to sit there and agree with me, that's not their job. Margaret Thatcher

  ساعت 11:37 به قلم مهرداد       

 یکی بود، یکی نبود...

سه شنبه نوزدهم آذر 1387
يكي بود يكي نبود...
مردي بود كه زندگي‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود...
وقتي مرد...
همه مي‌گفتند به بهشت رفته است...
آدم مهرباني مثل او باید به بهشت مي‌رفت...
در آن زمان بهشت هنوز به سیستم کنترل كيفيت فرا گير مجهز نبود...
استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد...
فرشته‌ای كه بايد او را راه مي‌داد نگاه سريعي به ليست انداخت...
وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد...
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي‌خواهد....!
هر كس به آنجا  برسد مي‌تواند وارد شود...
مرد وارد شد و آنجا ماند...
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت...
يقه‌ي پطرس قديس را گرفت و گفت :
این کار شما یک حرکت تروریسمی و از نوع انقلاب‌های مخملی است...!
پطرس كه نمي‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده...!؟
ابليس كه از خشم قرمز شده بود...
گفت:آن مرد که به دوزخ فرستاده‌ايد...
آمده و كار و زندگي ما را به هم ریخته...!
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي‌دهد...
در چشم هايشان نگاه مي‌كند...
به درد و دلشان مي‌رسد..
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي‌كنند...
همه یکدیگر را در آغوش مي‌كشند و مي‌بوسند...
دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد...
وقتي راوی قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
پائولو كوئلیو

«از بين نامه‌‌هاي دوست خوبم، علي اعرابي»

گزیده:
بزرگی و شأن انسان، در بزرگي و شأن روياهاش، در عظمت عشقش، در والايي ارزشهايش و در شادي و سرور تقسيم‌شده‌اش نهفته است.  فلين.

  ساعت 21:36 به قلم مهرداد       

 راهي كه در پيش است

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387

همواره پاسخ به اين سؤال كه «برای آینده شغلی‌ام بايد روي چه مطالبي تمركز  و برنامه‌ريزي كنم؟»  با دشواري‌هاي زيادي همراه است.
يكي از روشهاي ساده رجوع به مراجع مورد اعتماد است. يكي از اين مراجع مهم، دانشگاههايي هستند كه در حوزه كاري‌ مورد نظر، رهبر و خط‌دهنده هستند.
براي مثال به برنامه سه ساله دوره Master of Science in Information Technology, Software Engineering Management در دانشگاه كارنگي ملون نگاهي بيندازيد.

گزيده:
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم                       كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجـــا آمــده‌ام آمدنم بهر چـه بـود                               به كـجا مي‌روم آخـر ننمايي وطنم
مانده‌ام سخت عجب كز جه سبب ساخت مرا               يا چه بودست مراد وي از اين ساختنم

  ساعت 21:43 به قلم مهرداد       

 وداع دوستان (2)

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
احمد هم رفت. هنوز هفت ماه از رفتن نوید نگذشته است که احمد عزیز هم رفت.
بازهم باید این جمله را تکرار کنم که «صرف نظر از دليل رفتن عزيزانمان، نتايج آن براي كشورمان و مهم‌تر از آن، براي خودمان، اسفبار است. »
خدا پشت و پناهشان.

گزيده:
موطن آدمی را بر هیچ نقشه‌ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می‌دارند.

ماركوت بيگل - برگردان زنده‌ياد شاملو

  ساعت 21:22 به قلم مهرداد       

 بدون شرح

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

You think it is a frog and I think it is a horse!

Wait for a while

 

Moral: We have to respect each other's opinion; you can see it clearly in the above picture. We just need to wait and listen actively to others' point of view!

مأخذ: از میان نامه‏های دوست خوبم، نوید.

گزیده:
ندارد.

  ساعت 16:22 به قلم مهرداد       

 حكايت

دوشنبه سیزدهم آبان 1387

« يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

شما چه تفسير مديريتي يا سازماني از اين حكايت داريد؟»

گزیده:
کسی که درد روشنگری و بازگویی تجربه را ندارد خود نیز زمانی برای بهره از آن را نخواهد یافت.    اُرد بزرگ

  ساعت 21:21 به قلم مهرداد       

 راوی - وب سایت کتابهای صوتی

دوشنبه سیزدهم آبان 1387

سايت راوي را خيلي اتفاقي ديدم. بسيار برايم جالب بود. بخشي از نوشته سايت را در اينجا آورده‌ام. اميدوارم بتوانم كاري انجام دهم.
«یک حرکت جمعی کوچک و فرهنگی برای کمک به نابینایان،کم بینایان و کسانی ست که به دلیلی قادر به خواندن کتاب نیستند این وب سایت یک وب سایت گروهی ست، و نیاز به همکاری مستمر شما دارد. همین امروز می توانید یک کتاب صوتی تولید کنید و به مجموعه کتابهای صوتی - راوی اضافه کنید. کلیه کتابهای معرفی شده توسط این وبلاگ رایگان بوده و هیچ کسی حق فروش یا استفاده مالی از این کتابهای صوتی را ندارد.

اگر در نزدیکی شما فردی کم بینا و یا نابینا زندگی می‌کند که به شنیدن کتاب صوتی علاقه‌مند است، آدرس و مشخصات کامل این دوست عزیز را برای ما ارسال کنید تا کتاب های صوتی به صورت رایگان برایشان ارسال شود.
برای همکاری با این سایت با این ایمیل تماس بگیرید : mralef@gmail.com»

گزیده:
بنی‌آدم اعضاي يكديگرند          كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار     دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بي‌غمي    نشايد كه نامت نهند آدمي

  ساعت 20:20 به قلم مهرداد       

 ابتکار

جمعه نوزدهم مهر 1387

دوران کودکی‌مان و نانوايي به شكلي به هم گره خورده‌اند. صفهاي طولاني نانوايي، عدم رعابت نوبت توسط بزرگترها و تلف شدن عمر گرانبار. اين موضوع آن قدر شايع بود كه براي آموزش رعايت حقوق ديگران، از داستان نانوايي در كتاب فارسي استفاده مي‌كردند. 
يكي از دوستان عكسهايي از يكي از نانوايي‌هايي قم فرستاده بودند كه خيلي برايم جالب بود. جالب‌تر آن كه به شكلي با حرفه‌ي ما مرتبط است. ببينيد.

 گزيده:
هر وقت كه به آينده نگاه مي‌كني، مي‌بيني كه مي‌تواني آن را عوض كني.
نيكولاس كيج در فيلم آينده

  ساعت 19:12 به قلم مهرداد       

 لطيفه كامپيوتري: گفتگوي كامپيوتري‌ها

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

My husband and I are both in an Internet business, but he's the one who truly lives, eats and breathes computers. I finally realized how bad it had gotten when I was scratching his back one day. "No, not there," he directed. "Scroll down."

Ref: readersdigest.com

گزيده:
خنده بر هر درد بي‌درمان دواست.

  ساعت 0:55 به قلم مهرداد       

 قدرت اندیشه

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد . او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می‌شد.من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی .
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام .

۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت‌زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم .
مرجع: از نامه‌هاي فرهاد عزيز
گزيده:
اگر می‌خواهی خوشبخت باشی، برای خوشبختی دیگران بکوش زیرا آن شادی که ما به‌ دیگران می‌دهیم، به ‌دل خودمان برمی‌گردد. بتهوون

  ساعت 0:18 به قلم مهرداد       

 تولدت مبارک

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
امروز وبلاگ سماموس دو ساله شد.
صبح روز جمعه سیزدهم مردادماه سال 1385 ساعت 9 صیح، سماموس متولد گرديد.
در كنار همه آموزه‌ها و تجربه‌ها، بزرگترين دستاورد وبلاگ سماموس برايم، ارتباط با دوستان عزيزي است كه سعادت ديدار برخي از آنان هنوز ميسر نشده است.
هيچ‌گاه در باورم نمي‌گنجيد كه توان و وقت ادامه اين كار را داشته باشم. 
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد             ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مى‏كرد  

سماموس، تولدت مبارك.

گزيده:
هنگامی که مصمم به انجام عملي شُدید، باید درهای تردید را کاملآ مسدود سازید.  نیچه

  ساعت 14:14 به قلم مهرداد       

 مشاوره در انتخاب و استقرار ERP، کاهش چالش‌ها، افزايش موفقيت

یکشنبه سی ام تیر 1387

عنوان همايش:مشاوره در انتخاب و استقرار ERP

کاهش چالش ها، افزايش موفقيت

چارچوب همايش و محورهاي بحث:

  • شناسايی پيش نيازهای درون سازمانی و عوامل برون سازمانی برای حصول نتيجه مطلوب از راه حل ERP
  • چارچوب و استانداردهای لازم برای انتخاب راه حل ERP
  • عوامل موثر بر انتخاب روش استقرار و اجرای راه حل ERP
  • مرور تجارب استقرار ERP در كشور و شناسايی عوامل‌ بحرانی‌‌ موفقيت شركت های داخلي
  • پانل تخصصی و تبادل نظر پيرامون سيستم های برنامه ريزی منابع سازمان
  • معرفي يک محصول جديد ERP توسط تامين کننده

خلاصه:

رشد و گسترش نفوذ استفاده از ابزارهاي فناوري اطلاعات در صنايع، باعث افزايش استقبال از راهكارهاي جامع شده است، در اين راستا برخي از شركتها و واحدهاي توليدي بدون ارزيابي و شناخت، قراردادهايي با برخي از تامين كنندگان و شركتهاي بومي ساز، ايراني و خارجي را عقد نموده اند كه بعضاً در فازهاي استقرار يا بومي سازي، دچار مشكلات و عدم توفيق هايي گرديده است. برگزار کنندگان سمينار،اقدام به ارائه و بومي سازي يك متدلوژي جهت ارزيابي و انتخاب راه حلهاي مناسب براي سازمان ها و صنايع نموده است. اين متدلوژي كه در شرکتهاي متعددي اجرا و استفاده شده، به تفصيل در طي سمينار تبيين مي گردد.اين همايش توسط شركت پرشيا فاوا گسترش و شرکت مشاورين مبنا برگزار مي‌شود.

زمان برگزاري همايش ERP  روز پنجشنبه مورخ 3 مرداد ماه 1387 بوده و برنامه آن شرح ذيل مي‌باشد:

رديف

ساعت

موضوع

سخنران

  1.  

08:30

09:00

قرآن،سرود،خوش آمدگويي و اعلام برنامه

  1.  

09:00

10:00

شناسايي پيش نيازهاي درون سازماني و عوامل برون سازماني براي حصول نتيجه مطلوب از راه حلERP

آقاي مهندس بزرگمهری

شركت پرشيا فاوا گسترش

  1.  

10:00

11:00

متدلوژي نظارت بر اجراي پروژه هاي ERP

 شركت مشاورين مبنا

  1.  

11:00

11:30

پذيرايي

 

  1.  

11:30

13:00

معرفي يک محصول جديد ERP

Mr. Peter Forcht

ABAS Company

  1.  

13:00

14:00

نماز و نهار

 

  1.  

14:00

15:00

نمونه استقرار ERP  

آقاي مهندس گل‌نبي

شركت كمباين سازي ايران

  1.  

15:00

15:30

استراحت و پذيرايي

 

  1.  

15:30

17:00

پانل تخصصي

 

محل برگزاري: سالن آمفي تئاتر هتل سيمرغ

آدرس : خيابان ولي‌عصر بالاتر از خيابان شهيد بهشتي روبروي پمپ بنزين هتل سيمرغ

تلفن دبيرخانه سمينار :‌ 88510916 - 88764053 - 88312161 - 88861214 - 88861215

نمابر :‌ 88845690 - 88847618 - 88510916 – 88764053

جهت كسب اطلاعات بيشتر به آدرس www.erpseminar.ir مراجعه نماييد.

 

 

گزيده:

آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند، مجبور به تکرار آن هستند .    جرج سانتايانا

 

  ساعت 21:27 به قلم مهرداد       

 حل مسأله

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
حل مسأله بخشي از كار و زندگي‌مان شده است. تصوير زير گوياي آن چيزي است كه در آخر بعضي از حل مسأله‌هايمان رخ مي‌دهد.

 

گزيده:
براي اداره كردن خويش، از سرت استفاده كن. براي اداره كردن ديگران، از قلبت. دالايي لاما

  ساعت 22:21 به قلم مهرداد       

 درد مشترک (4)

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
نظرات دوست خوبمان، آقای مهندس نگاهی درباره درد مشترک جالب و خواندنی است. قضاوت با شما.

1- به نظر من کم سواد ( یا بی سواد ) تا زمانی که هیچ چارچوبی در قوانین کشور ما وجود نداشته باشد که از تولید کننده بیچاره نرم افزار حمایت شود هیج راهی ب سرمنزل مقصود نمی رسد
2-جایی که Intel دیگر cpu نمیسازد در آمریکا و Microsoft به سراغ سیستم عامل تحت satelite میرود ، دیگر مجالی برای حرکت تدریجی نیست .
3- اما اینم باید در نظر گرفت در صنعت نرم افزار ما مدیری که یک رهبر باشد نداریم تا بتوانیم یک حرکت سریع کنیم پس همان لاک پشت بار پیشکشمان ، اگر هم داشته باشیم قدرت ندارد و اگر قدرت داشته باشد ، قانونی نیست که از آن حمایت کند
4- زمانی که وزیر IT میگوید اینترنت 56K برای مصرف خانگی و بری دانشجویان کافی است دیگر باید منتظر حرکت تدریجی ماند
5- اگر ما در نرم افزار کم تجربه هستیم دنیا که اقیانوس تجربه است ، چرا هند بزرگترین تولید کننده نرم افزار است، چرا ما هیشه باید آزمون و خطا کنیم ؟؟
6-هنگاهی که یک فرد معمولی هوس میکند برنامه نویس بشود و با خرجی معادل 8000 تومان برای خرید یک VS و یک کتاب ادعای برنامه نویس حرفه میکند و اسم خودش را میگذارد مهندس ، باید چکار کرد

نتیجه : جور دیگر باید زیست 

گزیده:
«موانع»، آن چيزهاي وحشتناکی هستند که وقتی چشمتان را از روی هدف بر می‌داريد، به نظرتان می‌رسند.  هنری فورد

  ساعت 20:56 به قلم مهرداد       

 آموزش تفكر انتقادي

شنبه یازدهم خرداد 1387

من به كسي كه آرزويي براي آموختن ندارد، تعليم نخواهم داد. همچنين هيچ مطلبي را براي كسي كه خود در جستجوي درك آن نيست، توضيح نخواهم داد.  كنفوسيوس

از پيشگفتار كتاب «آموزش تفكر انتقادي» از «چت مايرز» ترجمه دكتر خدايار ابيلي


گزيده: اگر بناست كه يادگيري شاگردان تحقق يابد، آنها بايد كتابها را كنار بگذارند، جزوات خود را بسوزانند و جزئيات از بر شده براي امتحان را فراموش كنند. آلبرت نورث 1929

  ساعت 23:32 به قلم مهرداد       

 باز باران

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
امروز باران آمد و « یادم آرد روز باران، گردش یک روز دیرین؛ خوب و شیرین، توی جنگل های گیلان».
چقدر دلم هوای شمال کرد.  شعر زیر شاید بهترین بیان باشد برای این احساس:

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

 

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

 

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

*مجد الدین میرفخرایی*

 

درباره شاعر:
مجدالدين ميرفخرايی معروف به گلچين گيلانی جزو نخستين گروه از شعرای سراينده ی شعر نو ايران می باشد. وی در شهريور سال 1287 در شهر بارانهای هميشگي، رشت، در خانه ای نزديک سبز ميدان متولد شد .
دبستان را در رشت و دوره دبيرستان را در مدارس سيروس و دارالفنون تهران می گذراند. ... سال 1312 در آزمون اعزام دانشجو به اروپا پذيرفته می شود. نخست در فرانسه و سپس در انگلستان به ادامه تحصيل می پردازد. ... در سال ١٩٤٧ميلادی در رشته بيماري‌های عفونی و بيماري‌های سرزمين‌های گرمسيري، دكترای تخصصی گرفت و كار پزشكی را آغاز كرد . 
مرحوم نادر نادر پور درباره ی گلچين گفته است: « سخنش، همچون سرود جاويد کودکی و جواني، آهنگی شاد و سبکبار دارد » .
گلچين گيلانی در 29 آذر سال 1351 در لندن ، احتمالا در يک روز بارانی درگذشت . يادش گرامی باد

مأخذ: گيلنا

  ساعت 12:22 به قلم مهرداد       

 برنج، گوجه فرنگی و نرم افزار

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
در این اوضاع و احوال که گرانی بیداد می‌كند، مطلب زير از وبلاگ رادمان هم خواندني است:

"اوایل اسفند، یک مشتری گرامی از ما درخواست پیش فاکتور برای سیستم تلفن گویا داشت، ارسال کردیم با یک قیمت مناسب. هفته پیش مجددا تماس گرفته بود و از همکاران استعلام قیمت کرده بود، بچه ها هم همان قیمت پیش را اعلام کرده بودند. شاکی شده بود که چرا هنوز قیمت شما همین است! نرم افزار باید ارزان بشود و شما باید قیمت خود را نسبت به سال پیش کاهش دهید!کاش برنج یا گوجه فرنگی می فروختیم که نه تنها قیمتشان کم نشده، چند برابر شده، نرم افزار می فروشیم که مشتری ناراحت است از اینکه قیمت ان در عرض چندین ماه ثابت مانده است!
همین!"

گزيده:
آنانکه نمی‌توانند گذشته را به‌ياد بياورند، محکوم به تکرار آنند. جورج سانتا پانا

  ساعت 22:52 به قلم مهرداد       

 رابطه صنعت با دانشگاه بسيار مصنوعي است!

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

دكتر سهراب‌پور، رئيس دانشگاه صنعتي شريف، طى گفتگويى با پايگاه اطلاع‌رسانى انجمن فارغ‌التحصيلان درباره رابطه دانشگاه و انجمن و انتظارات دو طرف از يكديگر نقطه‌نظرات خود را مطرح كرده‌ است.
وي در بخشي از اين گفتگو به رابطه صنعت و دانشگاه اشاره مي‌كند و مي‌گويد: "... چون صنعت ما صنعت خاص و شديدا دولتي است به همين علت رابطه صنعت با دانشگاه بسيار مصنوعي است و صنعت به زور قوانين و مقررات است كه با دانشگاه رابطه دارد. مثلا هر صنعتي بودجه‌اي براي پايان‌نامه‌هاي دانشجويي در نظر گرفته است. بدون كوچكترين توجه و استفاده‌اي از اين پايان‌نامه‌ها. اينها همه تشريفاتي است و فايده ندارد و صرفا حالت رفع تكليفي دارد.".

مرجع:سايت انجمن دانش‌آموختگان دانشگاه صنعتی شریف

گزیده:
ما از اينکه نکند تمام زندگيمان به‌هدر رود وحشت داريم، اما هر روز از تکه‌تکه دور ريختن آن ابائی نداريم. «جان هاو»

  ساعت 23:19 به قلم مهرداد       

 Murphy's Computers Laws

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
با قوانين مورفی حتماْ آشنا هستید. از آنجا که بي‌ارتباط با موضوع خرابی کامپیوترم نبود، بخشي از قوانين مورفي در كامپيوتر را در زير آورده‌ام. خواندنش خالي از لطف نيست.

-  No matter how hard you work, the boss will only appear when you access the internet. 
-  Adding manpower to a late software project makes it later. 
-  Software bugs are impossible to detect by anybody except the end user. 
-  If such a program has not crashed yet, it is waiting for a critical moment before it crashes. 
-  If a program actually fits in memory and has enough disk space, it is guaranteed to crash. 
-  A working program is one that has only unobserved bugs. 
-  Bugs will appear in one part of a working program when another 'unrelated' part is modified. 
-  Program complexity grows until it exceeds the capability of the programmer who must maintain it. 
-  If a program is useful, it will have to be changed. 
-  If a program is useless, it will have to be documented.

گزيده:
دوستت دارم  نه به خاطر شخصيت تو، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن، پيدا مي‌كنم.  گابريل گارسيا ماركز

  ساعت 21:17 به قلم مهرداد       

 خرابي كامپيوتر

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

 چند وقتي است كه كامپيوترم خراب شده است. دليل آن هم ساده بود. براي آن كه بتوانم در منزل روي يكي از نرم‌افزارهاي پشتيان‌كننده از SOA كار كنم، مجبور بودم كه حافظه كامپيوتر را افزايش دهم. جدا كردن حافظه، همان و خراب شدن كامپيوتر نيز همان. به قول قدما، نبايد دست به خانه كهنه زد، چون هر جايي از آن را دست‌كاري كني، جاي ديگرش خراب مي‌شود. مدت دو هفته بود كه بدون كامپيوتر بودم. سر آخر مجبور شدم تا تعمير كامپيوترم، كامپيوتر يكي از بستگان را به امانت بگيرم. 
از همه دوستاني كه در اين مدت به يادمان بودند، تشكر و قدرداني مي‌كنم.

گزيده:

The hard drive on your computer will only crash when it contains vital information that has not been backed up.  Murphy's Computers Laws

  ساعت 21:13 به قلم مهرداد       

 وداع دوستان

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
اين روزها به هر دوستي كه مي‌رسي، در هر مصاحبه استخدامي كه شركت مي‌كني، بدون نياز به پرسيدن اين سئوال كه آيا براي اقامت در خارج از كشور اقدام كرده‌اي يا نه؟ بايد تنها پرسيد كي اقدام كرده‌اي و مقصدت كجاست؟ كانادا يا استراليا.
صرف نظر از دليل رفتن عزيزانمان، نتايج آن براي كشورمان و مهم‌تر از آن، براي خودمان، اسفبار است.
نويد هم يكي از دوستاني است كه چند هفته پيش رفت.  مثل همه دوستانی که رفتند، جايش خيلي خالي است.
خداوند پشت و پناهش باشد.

گزيده:
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران      کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

  ساعت 21:9 به قلم مهرداد       

 آفت بچه‌ی زشت

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
نکته جالبی از وبلاگ شارپدیا خواندم که جالب بود.

"افرادی وجود دارند که نتیجه‌ی کارشون رو حتی از بچه‌شون هم بیشتر دوست دارند. کسی جرات داره بهشون بگه که بچه‌ات زشته ؟!

چه راه‌حلی وجود داره که بتونید یه جوری متقاعدش کنید که بچه‌اش زشته؟ ازش که انتظار ندارید بره بچه‌اش رو سربه‌نیست کنه؟ حالا گیریم که شما ازش این انتظار رو داشتید، اون اینکار رو می‌کنه؟

راستی،‌ تا کجا باید این «تلاش برای متقاعد کردن» رو ادامه داد"

موضوع برایم جالب بود به خصوص نمونه‌های آن در کارهای فنی. با خودم فکر کردم که اگر کسی از کارم ایراد بگیرد چه خواهم کرد؟ چرا که به قول قدما بهتر است اول یک سوزن به خودم بزنم بعد یک جوالدوز به دیگری. پیشنهاد می‌کنم شما هم سوزنی به خود بزنید.

توضیحات پویای عزیز به این مطلب که خواندنی است:
... بسیار جالب بود،و من شخصا بارها تجربه این را داشته‌ام که به حق باید بچه زشت خودم را در کار می‌کشتم، و اعتراف می‌کنم بسیار سخت است، من که فکر می‌کنم همیشه نتونسم به راحتی حقیقت رو در این زمینه بپذیرم، هرچند همیشه سعی می‌کنم بیشتر ازقبل و راحت‌تر خودم رو متقاعد کنم و اینکه به تجربه فهمیدم هرکدوم از این قتلها باعث پیشرفت من شده‌اند.

گزیده:
درس معلم ار بود زمزمه محبتی        جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

  ساعت 23:54 به قلم مهرداد       

 سال نو مبارک

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

سلام، سال نو مبارک.
آغاز سالی دیگر، تکراری دیگر، نو شدنی دیگر را به همه شما خوبان شادباش عرض می‏کنم.
بهترین آرزوها پیش‏کش مهرتان.
به یاد گل‏آقا، شعر زیر را از وب سایتش انتخاب کردم تا تقدیم نمایم.
ایام به خیر و به میل

قصيده بهاريه نوروزيه!

حمد بي پايان به گرداننده ليل و نهار
كز سر ما سوز سرما رفت و پيدا شد بهار
گرچه يك سال دگر از عمر ما بگذشت، ليك
بود توأم با سرافرازي و مجد و افتخار
گوسفند آمد ز گرد راه، طي شد سال اسب
شو پياده عازم باغات و سوي لاله‌زار
چون زمستان شد فراري، ديگر از سرما مترس
كم كمك برخيز و آن رخت كلفت از تن درآر
شد عمو نوروز وارد مقدمش نيكو بدار
آنكه هر دم مي‌كشيدي مقدمش را انتظار
هفت سين آماده كن، آجيل و شيريني بخر
بهر خوردن، روي ميز آماده كن سيب و انار
دست در جيب مبارك كرده و عيدي بده
جان من، از دادن عيدي مكن هرگز فرار
روز نوروز است، شيرين باش چون نقل و نبات
هان مبادا تلخ باشي همچو برج زهر مار!
اول سال است و ماه خنده و عيش و نشاط
از براي بچه‌ها كن بزم شادي برقرار
عيد نوروز است در منزل چرا بنشسته‌اي؟
از براي سير در باغ و چمن شو رهسپار
آذر و دي، بهمن و اسفند رفتند و رسيد
ماه فروردين، پر از گل شد زمين در نوبهار
وقت آن شد كز پي تفريج و گردش رو كنيم
جانب دشت و دمن، لذت بريم از كوهسار
در چمن‌ها قمري و دراج، هر سو پرزنان
سوي ديگر نغمه خوان بلبل به روي شاخسار
گور باباي زياد و كم، نمي‌خندي چرا؟
چيست حاصل از شكايت كردن و داد و هوار؟
بنده هم مثل شما يك لاقبا هستم، ولي
شادمان هستم، ندارم شكوه‌ها از روزگار
خود قضاوت كن كه از اين دو كدامين بهتر است
«خنده كردن قاه قاه و گريه كردن زار زار»
شعر من آمد به پايان خواهم از لطف خدا
ملت ايران بماند جاودان و برقرار

گل مولا

گزیده:
بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد، نه در آن چه که می‌نگری. آندره ژید
(به نقل از دوست خوبم علی)


  ساعت 23:5 به قلم مهرداد       

 گروه 99

چهارشنبه هشتم اسفند 1386

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می‏کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی‏دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می‏زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می‏کرد، صدای ترانه‏ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‏شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: "چرا اینقدر شاد هستی؟" آشپز جواب داد: "قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می‏کنم تا همسر و بچه‏ام را شاد کنم. ما خانه‏اي حصیری تهیه کرده‏ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم..."
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : "قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است."
پادشاه با تعجب پرسید: "گروه 99 چیست؟؟؟"
نخست وزیر جواب داد: "اگر می‏خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!"
پادشاه بر اساس حرفهای نخست‏وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه‏های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه‏های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق‏ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده‏اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‏خواند؛ او فقط تا حد توان کار می‏کرد!!!
مرجع: از نامه‏های ارسالی دوست خوبم مرتضی
گزیده:
زندگي پل است. از آن عبوركنيد، ولي روي آن چيزي بنا نكنيد. بودا

  ساعت 19:41 به قلم مهرداد       

 بازگشت به اینترنت

چهارشنبه هشتم اسفند 1386
بیش از یک هفته بود که از نعمت اینترنت محروم بودم. بعد از مدتها، امروز ارتباط با اینترنت دوباره برقرار شد. احساس خوبی است، احساس ارتباط با دهکده جهانی

گزیده:

  ساعت 19:36 به قلم مهرداد       

 ده تکنولوژی‏ای که زندگی‏تان را متحول خواهند کرد

جمعه بیست و ششم بهمن 1386

10 - Digital Libraries
Having total connectivity is pointless if all you get is the latest gossip about Paris Hilton. But the digitization of mankind's accumulated works proceeds apace. All of MIT's courses are now online, for instance, and, if you haven't done so, check out Google Book Search. The time will come when any straightforward factual question can be answered immediately, online. But, alas, those are always the easy questions.

9 - Gene Therapy and/or Stem Cells
A lot of maladies actually involve inherited conditions–they're in your genes, in other words. But scientists are working to change those genes and trick defective cells into growing correctly. Perhaps, someday, birth defects will be as treatable as pneumonia.

8 - Pervasive Wireless Internet
WiMAX, 3G, 4G, etc., all point to a pervasive wireless Internet, where being on-line everywhere, all the time, will be routine. That implies the possibility of full connectivity between any two random devices. Want to check your burglar alarm from your cell phone? It'll be easy. Unjacking to get away and relax, however, may not be so easy.

7 - Mobile Robots
The recent DARPA challenge (where robot cars navigated through suburban traffic) hints at what might come. Why drive to the deli to pick up your order when you can just send your car? We may see convoys of robot trucks on the highways. Admittedly, they'll probably have more initial acceptance in warehouses, handling pick-and-pull chores.

6 - Better, Cheaper Solar Cells
The cost of photovoltaic cells (that turn sunlight into electricity) are coming down. In less than ten years the cost of solar energy could be at parity with the cost of electricity from the grid, and solar cells could be standard features in new residential construction. Your house could power itself about a third of the time. (Science can't do much about night and bad weather.)

5 - Location-Based Computing
Instead of clicking an icon on a browser screen, you can walk outside, point your cell phone at an actual three-dimensional thing (presumably, a building that houses a business), click the phone, and get information about (or jump to the Web site of) whatever you were pointing at. As well as servers with Internet address, there will be servers with geographic coordinates

4 - Desktop 3-D Printing
Instead of going to the store for your next gadget, you might download a design of your choosing and generate it in your desktop 3-D printer. The next step will be to design your own gadgets, post the designs, and sell them, etc. Toys, kitchenware, and decorative household items should be fair game, at least. Cottage industry, here we come!

3 - Moore's Law Upheld
The law, stated by Intel cofounder Gordon Moore in 1965, implies that available computer power can be expected to double every other year. For at least two decades pundits have been pointing out barriers to the law's fulfillment, and the chip industry has been smashing those barriers. Currently they can't agree if the law has a couple of more decades of life left, or 600 years. Either way, in terms of available computing power, it's clear that we ain't seen nothing yet.

2 - Therapeutic Cloning
Forget the stories about generating identical copies of a particular sheep or person. The whole idea behind cloning all along has been to grow replacement organs or tissue in a vat, which the body would see no reason to reject. Cancerous or damaged organs could be replaced by new, disease-free clones of themselves.

1 - The Hydrogen Economy
Instead of guzzling imported oil (and being at the mercy of oil suppliers) we could turn water into hydrogen and burn that (or use to charge fuel cells.) Meanwhile, the only byproduct of the combustion of hydrogen is ... more water! However, hydrogen storage remains a thorny issue, due to its low density, and hydrogen may end up being only one of many interlocking components that replace the current oil economy.

Reference: www.livescience.com

گزیده:
ديوانگی بشر آنچنان ضروری است که ديوانه نبودن خود شکل ديگری از ديوانگی است.  پاسکال

  ساعت 11:18 به قلم مهرداد       

 Bruce Eckel

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

قدیما که اینترنتی نبود ( یعنی بود ولی وقتی نداشته باشید، نداشتن عین نبودن است)، با پیدا کردن کتابی، خوشحال و سرمست می‏شدیم. از "ب" بسم الله تا "ن" والضالین را، نه یکبار که دهها بار می‏خواندیم. کتاب Bruce Eckel یکی از اولین کتابهایی بود که خواندم. نمی‏دانم کدام یک از دوستان و همکلاسی‏ها، آن را به من داد، هر که بود، سلامت و سربلند باشد.
مطلب بالا را نوشتم تا سایت Bruce Eckel را معرفی کنم. بد نیست گهگاهی سری به آن بزنید. حتماً مطلب جالبی برای خواندن پیدا خواهید کرد.

Bruce Eckel (www.BruceEckel.com) is the author of Thinking in Java (Prentice-Hall, 1998, 2nd Edition, 2000, 3rd Edition, 2003, 4th Edition, 2006), the Hands-On Java Seminar CD ROM (available on the Web site), Thinking in C++ (PH 1995; 2nd edition 2000, Volume 2 with Chuck Allison, 2003), C++ Inside & Out (Osborne/McGraw-Hill 1993), among others. He's given hundreds of presentations throughout the world, published over 150 articles in numerous magazines, was a founding member of the ANSI/ISO C++ committee and speaks regularly at conferences. He provides public and private seminars & design consulting in OO Design, Python, Java and C++.

گزیده:

Keep looking around. There's always something you've missed. (Anonymous)
John M. Nevison, 13 Risk Rules for New Project Managers

  ساعت 0:24 به قلم مهرداد       

 به یاد افشین

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

امروز نامه‏ای از دوست خوب و همکلاسی قدیمی‏ام، فرهاد داشتم راجع به جایزه سالانه "افشین جعفری مژدهی" برای بهترین مقاله دانشجویی در موضوع اقتصاد. آدرس ارسال شده را دنبال کردم و ....
روحش شاد. همکلاسی با معرفت، بمب خنده، باهوش و فعال در امور درسی و دانشجویی.  با بیماری سختی دست به گریبان بود. آخرین باری که زنده بود، قرار بود در گردهمایی همکلاسی‏ها شرکت کند، که در آخرین لحظات نتوانست. چقدر حسرت خوردیم که ای کاش برای آخرین بار می‏آمد و ....

از بانیان این کار بزرگ، صمیمانه سپاسگذارم. حق یاورشان.


This webpage is dedicated to pay tribute to the memory of our dear friend, classmate and colleague, Afshin Jafari Mojdehi, who passed away on September, 10th 2003 after three years of courageous battle with Leukemia. He was 29 years old.

Afshin was a researcher and faculty member of IRPD (Institute for Research in Planning and Development) the pioneer center for research and graduate studies of economics in Iran. In IRPD he impressed senior faculty and graduate students with his passion and hard work. The students that attended Afshin’s classes enjoyed having an enthusiastic teacher willing to explore and discuss new horizons in economics theory and applications. In his short time as an economic researcher he participated in several research projects, which resulted in publishing a number of excellent reports and papers, his contribution to the quality of these articles was enormous. He was an extraordinary teacher and devoted researcher.

Afshin came from a small green city in north of Iran. He graduated from Sharif University in Tehran in class of 1997 (1376). He continued his graduate studies in IRPD, where he was invited to stay after graduation.   He was a lovely young man, who in any occasion tried his best to make everybody around him happy, life was radiating from him. Decided not to share anything his illness with others, he didn’t mention it to anybody until his last weeks. So it became a shock for many to understand it later. 

Now here we are, his friends and colleagues in Iran and abroad, making a pledge to prolong his devotion to the development of economic studies in Iran, in naming an annually award for the best graduate student paper in the field of economics. We know if he were here among us, he would be the most industrious one to pursue this contest, something he would have longed to do. And he is doing it right now, because he inspired many of us in many ways to like economics. To see the details about the prize visit Afshin Jafaris's Prize Page.

گزیده:
ببار ای ابر بهار
ببار ای باران ببار
با دلم گریه کن خون ببار
دلم خون شد خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار

  ساعت 23:37 به قلم مهرداد       

 سلامی دوباره

شنبه سیزدهم بهمن 1386

به همگی دوستان عزیزم، سلام.

به قول مرحوم حاج قربان سلیمانی، استاد دو تار "گاهی دوتارم با من قهر می‏کند". گاهی هر چه فکر می‏کنم، حرفی برای گفتم ندارم. انگار وبلاگم با من قهر می‏کند.

قالب جدید وبلاگ، هدیه دوست خوب و عزیزم، آقای علی اعرابی است. دستشان درد نکند. من که نمی‏توانم جبران زحمتشان را بنمایم، محبت و لطفشان که جای خود دارد.

اگر نظری دارید بفرمایید تا در نهایی‏کردن قالب وبلاگ در نظر گرفته شود.

گزیده:

دندون اسب پیش‏کش رو، در هنگام تحویل می‏شمارند.

  ساعت 23:36 به قلم مهرداد       

 چهار دانشجو

پنجشنبه ششم دی 1386
این روزها، همه جا، حال و هوای امتحان دارد. حکایت زیر از وبلاگ صبحانه انتخاب شده است که به این حال و هوا مرتبط است.
"چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده‏اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»…
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند…
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: 
کدام لاستیک پنچر شده بود…؟!!! "

گزیده:
80% سؤالات امتحانات پایان ترم براساس کلاسی طرح می‏شود که در آن غایب بوده‏ای.  قواعد مورفی

  ساعت 12:14 به قلم مهرداد       

 فیزیکدانی که در 71 سالگی ستاره فضای سایبر شد

پنجشنبه ششم دی 1386

مطلب زیر را از وبلاگ مریم انتخاب کردم. برای خودم خیلی جالب بود.
پروفسور Walter H. G. Lewin استاد فیزیک دانشگاه MIT که به خاطر پادکست ها و ویدئو کست های کلاس هاش مورد توجه خیلی از علاقه مندان به فیزیک قرار گرفته.

این استاد فیزیک با انتشارپادکست های کلاسش در سایت درس های باز دانشگاه MIT و هم چنین در سایت iTune عده زیادی از علاقه مندان به رشته فیزیک رو به وجد اورد.جالبه در لیست تعداد دانلود های پادکست های این استاد از سایت iTunes در رتبه اول (نسبت به پادکست های اساتید دانشگاه های مختلف)قرار داره.هم چنین از هنگامی که دانشگاه ام ای تی پادکست های ایشون رو برای دوره های دبیرستان های آمریکا گسترش داد مورد استقبال خیل عظیمی از معلمین و دانش آموزان قرار گرفت.

شاید این سوال پیش بیاد که فرق ویدئو کست های پروفسور لوین(یا بهتر بگیم کلاس های درس ایشون) با بقیه اساتیدی که مطالبشونو از این طریق منتشر می کنن چیه.ایشون در واقع یه استاد منحصر به فرد برای بیان قوانین و اصول فیزیک هست. مثلا برای بیان “قانون پاندول ها” و اینکه دوره تناوب یک پاندول به جرم بسته شده بهش بستگی نداره یک آزمایش عجیب و جالب در کلاس خودش انجام داد.اون خودش رو از طنابی وسط کلاس آویزون کرد و خودش رو شروع به تاب دادن کرد.بعد با مقایسه دوره تناوب این حالت با حالتی که فقط یک گوی فلزی به طناب آویزون بود قانون پاندول ها رو به خوبی نشون داد.(نتیجه:دوره تناوب یک پاندول مستقل از جرم سیم،توپ فلزی وصل شده به آن و یک عدد استاده!)

کار های جالب دیگه ای که این استاد انجام داده :چگونگی تشکیل رنگین کمان ، قانون بقای انرژی (توهمون لکچر پاندول ها به این موضوع پرداخته که طبق گفته خودش هم جونشون سر نشون دادن این قانون به خطر میندازه)، روابط حاکم بر یک جسم پرتاب شونده و …که طرفداران خیلی زیادی پیدا کرد و در تمام دنیا فیلم های این کلاس ها توسط علاقه مندان به پدیده های فیزیکی دیده شد.

“زندگی شما هیچ وقت تکراری نمیشه.شما به خاطر علم که دارید همیشه می تونید از ابعاد مختلف به پدیده ها نگاه کنید و از زیبایی منحصر به فرد اونها لذت ببرید”.این رو وقتی پروفسور لوین در یکی از کلاس های خودش که به توضیح قوانین اپتیکی و تشکیل رنگین کمان می پرداخت، خطاب به دانشجو هاش گفت.
یک معلم فیزیک عراقی در پی ایمیلی به این استاد عنوان میکنه “شما نقش پدر من در علم فیزیک رو داشتید.علی رغم حمله آمریکا به کشور عزیزم عراق و اشغال اون،تو باعث شدی من آمریکا رو دوست داشته باشم.چون تو در آنجا هستی”.
جالبه که بدونید این فیزیکدان برای هر جلسه حدود 25 ساعت وقت جهت آماده کردن موضوع درس،انجام حرکات مختلف با دقت تمام برای درست نشان دادن یک اصل فیزیکی و …. صرف می کنه.

منابع و لینک های مرتبط:
1- نیویورک تایمز
2- سایت درس های باز دانشگاه ام ای تی
3- اپل با iTunes U دانشگاه ها را به خانه شما می اورد.

گزیده:
انسانها دو دسته‏اند :آنهایی که بیدارند در تاریکی و آنهایی که خوابند در روشنایی.

مرجع: وبلاگ قند و نمک

  ساعت 0:36 به قلم مهرداد       

 باز هم در مورد نظریه بازیها - برنده‌ی نوبل اقتصاد ۲۰۰۵ به شریف می‌آید

یکشنبه دوم دی 1386

پروفسور شلینگ برنده‌ی نوبل اقتصاد سال ۲۰۰۵ به شریف می‌آید. سوم دی ماه زمان حضور این دانشمند در دانشگاه شریف اعلام شده است.او در این روز در دانشگاه صنعتی شریف برای اساتید و دانش‌جویان سخنرانی خواهد کرد.
به دعوت دانشگاه صنعتي شريف، پروفسور توماس شلينگ که نوبل اقتصاد را به خاطر "بسط و توسعه‌ی درک تقابل‌ها و همکاری‌ها از طريق تحليل‌های نظريه‌ی بازی‌ها" دريافت نموده است، ۲۲ دسامبر برابر با اول دی ماه سال جاری به ايران مي آيد.
شلینگ کیست؟
پروفسور توماس شلينگ استاد دانشکده‌ی علوم سياسی دانشگاه‌های مريلند، جان اف کندی و هاروارد است. وی در سال ۱۹۹۱ به عنوان رييس مجمع اقتصاد آمريکا انتخاب شد و در حال حاضر نيز عضو برجسته‌ی اين مجمع است. ايشان همچنين موفق به دريافت جايزه‌ی عالی فرانک سيدمن در رشته‌ی اقتصاد سياسی و نيز جايزه‌ی فرهنگستان ملی علوم آمريکا شده است. از ديگر سوابق کاری ايشان مي توان به اشتغال در اداره‌‌ی کل فعاليت های اقتصادی اروپا، دانشگاه Yale ، موسسه‌ی Rand و مرکز امور بين الملل دانشگاه هاروارد اشاره داشت. هم اکنون پروفسور شلينگ به عنوان عضو برجسته‌ی انجمن ها‌ی ملی و بين المللی از جمله فرهنگستان ملی علوم آمريکا فعاليت می نمايد.
پروفسور شلينگ کتاب‌های متعددی در زمينه‌ی سياست‌های محيط زيست و انرژی، تغييرات اقليمی، کمک‌های خارجی، تجارت بين المللي، نظريه تقابل و چانه‌زنی، تبعيض و يکپارچگی نژادی، سياست‌های سلامت و بهداشت و موضوع اخلاق در سياست‌های بخش عمومی به رشته‌ی تحرير درآورده است. سخنرانی ايشان در دانشگاه شريف تحت عنوان "مديريت مشکلات گلخانه‌ای جهان" (Managing the World's Greenhouse Problem) در تاريخ دوشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۷ برابر با سوم دی ماه ۸۶ از ساعت ۳ تا ۵ بعد از ظهر در سالن جابربن حيان برگزار خواهد شد.
زندگینامه پروفسور شلینگ در سایت نوبل
منبع: سایت دانشگاه شريف

گزیده:
پهلوان روي تشك پهلوان نمي‏شود، بلكه روي تشك ديگران از پهلواني او با خبر مي‏شوند.

  ساعت 16:2 به قلم مهرداد       

  جای همه شما خالی

شنبه یکم دی 1386

آخر هفته با تمام مشغله‏ای که داشتم، تنها فرصتی بود که می‏توانستم به دیدن پدر و مادرم بروم.
فکر می‏کردم که هوا بارانی باشد. ولی روز اول هوا بسیار سرد شد و روز بعد، هوا آفتابی بود به طوری که سماموس با تمام زیباییهایش جلوه‏گر شد. شمال در این فصل از سال، واقعاً فوق‏العاده است.
به هر حال جای همه شما خالی.  

گزیده:
از دست و زبان که برآيد .........

  ساعت 23:36 به قلم مهرداد       

 تبديل نقطه ضعف به نقطه قوت

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد.. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد!
استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود . استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد !
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود .
وقتي مسابقات به پايان رسيد ، در راه بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت : " دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي !
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است. "
مرجع: ایمیل دوست خوبم آرش


گزیده:
سه چیز پایدار نماند: مال بی‏تجارت، علم بی‏بحث و ملک بی‏سیاست.
گلستان سعدی، باب هفتم، حکایت هفتم

  ساعت 22:42 به قلم مهرداد       

 روز جهانی کودک و تلویزیون

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

مطلب زیر را از وبلاگ می‏زند باران به شیشه در اینجا آورده‏ام و تقدیم می‏کنم به همه بچه‏های دیروز و همه بزرگای امروز که آرزو می‏کنند کاش امروز، دیروز بود.

یادش به خیر!
الان همه چیز هست.
چندین شبکه تلویزیونی، سی دی ، دی وی دی ، کامپیوتر و برای بعضی ها هم شبکه های کارتونی ماهواره‌ای که فقط در طول شبانه روز،کارتن پخش می کنند.
اما در دوران کودکی ما فقط شبکه یک بود و کمی هم شبکه دو.
همه اش یک ساعت برنامه کودک پخش نمی کردند.
ما آن وقت ها میرفتیم و در قهوه خانه محله مان، بر روی یک صندلی چوبی لق می نشستیم و منتظر می ماندیم تا برنامه کودک شروع شود.
حدود سالهای ۵۶ و ۵۷ و ۵۸.
بعدها چند تائی هم در  روستا تلویزیون خریدند. و ما هم پس از آنها.
تلویزیون ها همه شان ۱۴ اینچ و سیاه و سفید.
اما چه خاطره‌  های رنگینی در ذهن‌ من است از آن  همه کارتن های سیاه و سفید !
مهاجران  که نام اصلی اش "لوسی رنگین کمان های جنوبی" بودجزو کارتون هایی با موضوع خانواده است. این محصول کمپانی نیپون سال 1982 به کارگردانی هیروشی سایتو ساخته شد. قصه های این مجموعه گاهی با مجموعه "خانواده دکتر ارنست" اشتباه می شود. در این مجموعه داستان سفر یک خانواده اروپایی به قلب طبیعت بکر استرالیا روایت می شود، اما خانواده لوسی می بر خلاف خانواده سوئیسی دکتر ارنست، از انگلستان به استرالیا مهاجرت می کنند تا یک مزرعه بزرگ را اداره کنند.
آغاز زندگی تازه آنها با ناامیدی همراه است و این روزها تا زمانی که سرانجام زمین مزرعه شان را صاحب می شوند، ادامه دارد، اما با این وجود لوسی می در کنار خواهرانش کیت و کلارا تجربه های تازه ای چون کشف حیوانات عجیب و غریب، آشنا شدن با بومیان و آدم های جدید چون آقای پتی بل بداخلاق با سگ بدجنس اش که دائم دنبال گازگرفتن آدم ها بود و ... را در زندگی شان به دست می آورند.
آکی را میازاکی فیلمنامه این مجموعه را بر مبنای رمانی از فیلیس پیلینگ تن در 50 اپیزود 24 دقیقه ای نوشته است. "مهاجران" که محصول ژاپن است از 10 ژانویه سال 1982 تا 26 دسامبر همین سال در این کشور پخش شد. در این مجموعه صداپیشگانی چون مینوری ماتسوشیما (لوسی می)، ری هوکو یوشیدا (کیت)، کاتسانوسوکی هوری (آرتور)، ساکیکو تاماگاوا (کلارا) و تاتسویا ماتسودا (بن) حضور داشتند.
مجموعه "حنا، دختری در مزرعه" با عنوان اصلی "کاتری دختری از مرغزار" یکی دیگر از محصولات کمپانی نیپون و به کارگردانی هیروشی سایتو است که در میان تماشاگران کودک آن دوران محبوب شد. این مجموعه مضمون آشنای سریال های ژاپنی آن دوران از جمله "هاچ زنبور عسل" است که در این مجموعه هم تکرار می شود. داستان دختری است که در فنلاند با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کند.
او منتظر مادرش است که برای کار به آلمان رفته است. تا اینکه جنگ جهانی اول شروع می شود و مادر نه می تواند برایشان پول بفرستد و نه می تواند برگردد. بنابراین حنا مجبور می شود به تنهایی با سختی ها رو به رو شود. او به یک مزرعه می رود، اما با اخلاق خوبی که دارد در دل تمام آدم های مزرعه جا باز می کند.
آکی را میازاکی همانند مجموعه "مهاجران"، فیلمنامه سریال "حنا، دختری در مزرعه" را بر مبنای رمانی از اونی نولیوار در 49 اپیزود 24 دقیقه ای در سال 1984 نوشت. در این مجموعه صداپیشگانی چون هیتومی اویکاوا (حنا)، توشیکو فوجیتا (سارا)، تورو فاریا (مارتی) و ... صحبت کرده اند.
مجموعه "بنر" با عنوان اصلی "بنر تیل، داستان سنجاب خاکستری" بر مبنای داستان هایی از ارنست تامپسون سال 1979 ساخته شده است. این مجموعه محصول کمپانی نیپون و کشورهای ژاپن و آلمان است. یوشی هیروکوردا "بنر" را در 26 اپیزود ساخته و از هفت آوریل سال 1979 تا 29 دسامبر همین سال پخش شد.
کارتون "بنر" یکی از داستان هایی بود که روابط ساده زندگی را به تصویر می کشید، دوستی های کودکانه، سادگی های لذت بخش، قهرها و آشتی ها بچگانه از جمله این روابط بود. این مجموعه داستان سنجاب کوچکی را روایت می کرد که پس از به دنیا آمدن به مزرعه ای می آید و از بخت بدی که دارد به دست انسان ها گرفتار می شود.
آنها سنجاب را به دست گربه می دهند تا او را بخورد، اما دل گربه به حال سنجاب کوچک می سوزد و او را به فرزندی قبول می کند و نام بنر بر او می گذارد. بنر و مادر گربه اش با شادمانی در مزرعه زندگی می کنند، اما خوشبختی آنها طولی نمی کشد؛ مزرعه آتش می گیرد، بنر از مادرش جدا می شود و ناچار به جنگل فرار می کند؛ جایی که با حیوانات جنگلی رو به رو می شود و ماجراها و دشواری های مختلفی را تجربه می کند.
مجموعه "دختری به نام نل" با نام اصلی "سرگردانی های دختری به نام نل" بر مبنای رمانی از The Old Curiosity Shop یک نسخه ژاپنی دیگر از رمان های غربی است که باز هم مضمون جستجوی مادر را دارد. این بار نل ترنت در بریتانیا عهد دیکنز همراه پدربزرگش دنبال مادر می رود، اما همراهی این پدربزرگ که در داستان دیکنز از ناچاری و فشار مالی به قمار رو آورده است، نمی تواند کمکی به جستجوی نل بکند.
برادر نل که بیشتر با موهای بلندش به یاد آورده می شود هم از شخصیت های مجموعه کارتونی بود. سازندگان مجموعه "دختری به نام نل" قصد داشتند با خلق موقعیت هایی علاوه بر ماجراجویی و درام، عنصر کمدی را هم با حضور دو شخصیت چاق و لاغر شرور به داستان بیفزایند، اما وحشت و بدبختی نل و تصویر سیاه بریتانیا قرن نوزدهم برگرفته از آثار دیکنز فضای کارتون را تیره تر می کند.


گزیده:
می‏گویند از بزرگی پرسیدند که چه چیز این آدمیان تو را شگفت‏زده می‏کند؟ گفت اینکه تا بچه هستند، می‏خواهند بزرگ شوند، وقتی بزرگ شدند، می‏خواهند، بچه شوند.

  ساعت 11:19 به قلم مهرداد       

 سلامی دوباره

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

به همه دوستان عزيزم درود می‏فرستم و بابت اینکه نگرانشان کردم، از تک تکشان می‏کنم.
در چند هفته اخیر، به دلیل انجام امور شغلی، هم فرصت کافی برای نوشتن نداشتم و هم تمرکز لازم. همه این تجربه را داشته‏ایم که وقتی چرخ‏دنده‏های زندگی از نظم خارج شوند، برگرداندن آنها به نظم پيشين، اصلاً کار ساده‏ای نیست. این به آن معنا نیست که خیلی منظم هستم. بلکه بدین معنی است که آن بی‏نظمی پيشین (و قابل تحمل) نیز از بین رفته بود.
در این مدت دلم برای وبلاگ و دوستانم خیلی تنگ شده بود. شاید این هم نوع جدیدی از دلتنگی است: سایبردلتنگی.

گزیده:
یاد دارم که در ایام پيشين که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم، ناگاه اتفاق مغیب(غایب شدن) افتاد. پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که تو درین مدت قاصدی نفرستادی. گفتم:دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
گلستان سعدی، باب پنجم، حکایت هشتم

  ساعت 10:13 به قلم مهرداد       

 نصیحت

جمعه هجدهم آبان 1386

از من به تو نصیحت؛‌ لذت بردن از زندگی را جزو TODOهایت قرار نده.

//TODO: Please implement it right now
public void EnjoyYourLife()
{
}

مرجع: Sharpedia

گزیده:

There are three things I always forget: Names, Faces, and the third I can't remember.    Italo Svevo  

  ساعت 20:32 به قلم مهرداد       

 درس معلم

دوشنبه هفتم آبان 1386

معلم يک کودکستان به بچه هاي کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازي کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي که از آنها بدشان ميآيد، سيب زميني بريزند و با خود به کودکستان بياورند.
فردا بچه ها با کيسه هاي پلاستيکي به کودکستان آمدند. در کيسه بعضي ها ۲، بعضي ها ۳، و بعضي ها ۵ سيب زميني بود.
معلم به بچه ها گفت: تا يک هفته هر کجا که مي روند کيسه پلاستيکي را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوي سيب زميني هاي گنديده. به علاوه، آن هايي که سيب زميني بيشتري داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسيد: از اينکه يک هفته سيب زميني ها را با خود حمل مي کرديد چه احساسي داشتيد؟ بچه ها از اينکه مجبور بودند، سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي، اين چنين توضيح داد:
اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايي که دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد. بوي بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد مي کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل مي کنيد. حالا که شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد

پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟
مرجع: http://zahra-hb.com

گزیده:

ما می‏خواهیم اینها (نرم افزار) ابزار ما باشند و نه ارباب ما.      یک مدیر ایرانی

  ساعت 13:11 به قلم مهرداد       

 نکات مهم نگارشی برای درست نویسی

شنبه پنجم آبان 1386
مطالب بسیار جالبی در مورد درست نوشتن از این وبلاگ خواندم که خیلی عالی بود. توصیه میکنم شما هم نگاهی بدان بیندازید.

گزیده:

 اشتباه را تصحيح نكردن، خود اشتباه ديگر است.

  ساعت 19:50 به قلم مهرداد