تبليغاتX
سماموس
 
  صفحه اصلی |  تماس با نویسنده  

 شوخي با اقتصاد: چرا همسایه‌ام ماشینم را تحویل پلیس داد؟

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388

اقتصاددان عزيز
در محله‌ای که سابقا زندگی می‌کردم، یکبار ماشینم را برای مدت کوتاهی در جاپارک همسایه‌ام پارک کردم. همسایه‌ام ماموران را خبر کرد و آنها جریمه‌ای 120‌دلاری کف دستم گذاشتند.

نکته اینجاست که او اصلا ماشین نداشت و در آن خیابان حداقل 30 جای پارک دیگر خالی بود. همچنین می‌دانست که ماشین متعلق به من است و ما تا آن زمان هیچگونه برخورد شخصی با هم نداشتیم. تنها چیزی که از این کار نصیب همسایه‌ام شد، نفرت من بود و من هم 120‌دلار از دست دادم. سوالم این است که چرا او به جای این کار ماشینم را نادیده نگرفت، یا خیلی ساده در خانه‌ام را نزد تا من ماشینم را فورا جابه‌جا کنم. در این صورت حداقل یک نوشیدنی هم مهمان من می‌شد. چه دلیل عقلایی می‌تواند او را به انجام این کار واداشته باشد؟
با ارادت، جرمی
جرمی عزیز
حق داری که متعجب شده باشی. آشکارا این همسایه‌ات در وضعیتی که گفتی موقعیت چانه‌زنی‌اش را حداکثر نکرده است. با این وجود من فکر می‌کنم هم چنان بتوان ردپایی از منطق را در پس رفتارش مشاهده کرد.
نظریه بازی‌ها راهی است که اقتصاددانان از طریق آن تحلیل می‌کنند که وقتی دو نفر یا بیشتر به مذاکره، همکاری یا رقابت با یکدیگر می‌پردازند، چه اتفاقی می‌افتد. اساس نظریه بازی بر این است که هر طرف انتظار دارد دیگری در مقابل عمل احتمالی‌اش چگونه واکنش نشان دهد.
نظریه بازی‌ها نشان می‌دهد که مواقعی هست که در آن غیر‌عقلایی بودن (حال واقعی یا تصنعی)، استراتژی بسیار کارآیی است. کسی که به نظر می‌رسد منطق و حرف حساب حالی‌اش نمی‌شود، گاها تا حد زیادی به خواسته‌هایش می‌رسد. مثلا نوزادان، تروریست‌ها، یا ريیس اداره‌ات را در نظر بگیر.
بنابراین شاید همسایه‌ات حساب کرده که اگر حالا به تو نشان دهد که کاملا آماده تنبیه کردنت است، حتی اگر هیچ نفع فوری برایش نداشته باشد، در بلند مدت به سودش خواهد بود. ممکن است غیر‌عقلایی به نظر برسد، اما غیر‌عقلایی بودنش عقلایی است.
تیم هارفورد، مجید روئین پرویزی
مرجع: روزنامه دنياي اقتصاد

گزیده:
داوریِ درست، زاييده‌ي تجربه و تجربه، زاييده‌ي داوري نادرست است. 

  ساعت 21:24 به قلم مهرداد       

 date-time

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

At five minutes and six seconds after 4 AM on the 8th of July this year, the time and date will be 04:05:06 07/08/09. This will never happen again!

گزيده:
دو نيرو وجود دارد كه انسانها را با هم پيوند مي‌دهد: ترس و منفعت.  ناپلئون بناپارت

  ساعت 23:50 به قلم مهرداد       

 امروز کاری کن!

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
شعری از پابلو نرودا
ترجمه : احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‌های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی......،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‌ات
ورای مصلحت اندیشی بروی....

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

با تشكر از سركار خانم مهندس ميرصالحي

گزيده:
دنيا هم به آدمهاي بدبين نياز دارد،‌ هم به آدمهاي خوشبين. آدمهاي خوشبين،‌ هواپيما مي‌سازند و آدمهاي بدبين،‌ چتر نجات.

  ساعت 23:48 به قلم مهرداد       

 اقتصاددان عزیز چرا همسرم به ميهمانی‌ها نمی‌آید؟

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

اقتصاددان عزیز
من از خانواده‌ای بزرگ هستم، و اعضای خانواده‌ام به قدری برایم مهم‌اند که هیچ فرصتی را برای دیدنشان از دست نمی‌دهم، اما متاسفانه شوهر بی‌فکر من اهمیتی به این روابط نمی‌دهد.


او صبح تا شب سر کارش است و وقتی هم به خانه برمی‌گردد به محض اینکه بفهمد قرار است جایی ميهمانی برویم، می‌گوید: «عزیزم من خسته‌ام، بذارش برای یک روز دیگه. من ترجیح می‌دهم این یک ذره وقت استراحتم رو با تو بگذرونم تا اون پدر و مادر کسل‌کننده‌ات!» آن‌وقت می‌رود و تا 2 صبح تلویزیون تماشا می‌کند. چیزی که باعث شده این نامه را بنویسم این است که اخیرا شغلی به او پیشنهاد شده که اوقات فراغت بیشتری در اختیارش می‌گذارد. می‌خواستم ببینم آیا من باید او را به قبول این شغل تشویق کنم؟ یعنی به نظرتان تاثیری در شرکت بیشترش در ميهمانی‌ها و گردهمایی‌های دوستانه خواهد داشت؟
با تشکر، یک همسر نگران.
همسر نگران عزیز
اگر از شرح جزئیات زندگی خصوصی و گفت‌وگوهای سرشار از محبت شما با همسرتان بگذریم! به نظر می‌رسد سوال اصلی شما به طور خلاصه این است که: «آیا کاهش ساعات کار باعث افزایش مشارکت‌های فوق برنامه شوهرتان می‌شود یا خیر؟» خب، باید بگویم که پاسخ به این سوال دشوار است؛ به خصوص که موارد مستندی وجود دارد از اینکه بعضا افرادی هم به شدت کار می‌کنند، و هم وقت زیادی را صرف دوستان و شرکت در محافل مختلف می‌کنند. به عبارتی از شعار «حسابی کار کن، حسابی هم تفریح کن» پیروی می‌کنند. اما این مطلب شاید تنها در مورد اقلیت کوچکی صدق کند، یعنی افرادی که احتمالا بسیار بلند پرواز و پر انرژی هستند. کسانی که حتی گاهی فراموش می‌کنند باید بخشی از شب را هم خوابید، چیزی که در مورد مردان عایله مند تصورش هم سخت است!
ولی خوشبختانه مطالعه‌ای توسط دو اقتصاددان به نام‌های «هنری سَفر» و «کارین لامیراد» انجام شده که به نوعی پاسخ شما را هم می‌دهد. این دو بررسی کرده‌اند که وقتی در فرانسه ساعات کاری از 39 ساعت، به 35 ساعت در هفته کاهش یافت، چه اثری به دنبال داشت. این قانون از سال 2000 در شرکت‌های با بیش از 20 کارمند، و از سال 2002 در کسب و کارهای کوچک، لازم‌الاجرا شد. به همین خاطر شرایط یک آزمایش واقعی را در اختیار محققان قرار داد.
اما یافته آنها: هرچند ساعات کار کاهش پیدا کرده بود ولی در عمل شمار بسیار کمی از کارمندان این وقت فراغت بیشتر را صرف دید و بازدید از خویشاوندان یا مثلا عضویت در باشگاه‌های کتاب کردند (احتمالا در عوض بیشتر از قبل شكلات خوردند و روی مبل لم دادند). بنابراین متاسفم که ناامیدتان می‌کنم، اما به نظر من کاهش ساعات کار تاثیری روی علاقه همسر شما به ملاقات پدر و مادرتان ندارد، چون او اگر علاقه‌ای به این کار داشت همین حالا هم وقتی برای آن پیدا می‌کرد.
مرجع: روزنامه دنیای اقتصاد

گزيده:
سعي كنيد مثلث شكل‌يافته از رئوس«خود»، «خانواده» و «کار» را همیشه متساوی‌الاضلاع نگهدارید. 
(این جمله از بیانات خودم است ولی آن را جدی بگیرید)

  ساعت 23:42 به قلم مهرداد       

 وقتی صد ساله شوید

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

Rita Levi Montalcini, a Nobel Prize-winning scientist, said Saturday that even though she is about to turn 100, her mind is sharper than it was she when she was 20.
She shared the 1986 Nobel Prize for Medicine with American Stanley Cohen for discovering mechanisms that regulate the growth of cells and organs.
"At 100, I have a mind that is superior — thanks to experience — than when I was 20," she told the party, complete with a large cake for her.

The Turin-born Levi Montalcini recounted how the anti-Jewish laws of the 1930s under Benito Mussolini's Fascist regime forced her to quit university and do research in an improvised laboratory in her bedroom at home.
"Above all, don't fear difficult moments," she said. "The best comes from them."
"I should thank Mussolini for having declared me to be of an inferior race. This led me to the joy of working, not any more unfortunately, in university institutes but in a bedroom," the scientist said.

Reference: Italian scientist, turning 100, still works

گزيده:
شکیبایی، گورستان پوشاننده عیبهاست.

  ساعت 12:34 به قلم مهرداد       

 توانايي‌هاي كامپيوتر

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

مطلب زیر یکی از لطیفه‌هاي کامپیوتری سايت Reader's Digest است. امیدوارم خنده از لبانتان جدا نشود.

Students at Iowa State University proved once and for all that the computer just can't replace human calculations. They held an "IBM mixer" dance, where each student fed his vital statistics and interests into a computer and was then paired off with a member of the opposite sex who, the computer said, was most suited to him.

Imagine the chagrin of one coed who ended up with her twin brother.

PS: In the fall of 1963, Iowa State made national news for its "mixer" dance. Attendees, who filled out a questionnaire in advance, were matched with the help of an IBM computer housed in Snedecor Hall.

گزيده:

Love is a better teacher than duty. Albert Einstein

  ساعت 21:3 به قلم مهرداد       

 پيچيدگي

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

روز به روز بر پيچيدگي مسائل و راهكارهايي كه با آنها روبرو مي‌شويم، افزوده مي‌شود. اين موضوع مختص نرم‌افزار نيست. تا ديروز براي فهم سيستمي مانند انبار كافي بود كه يك هفته وقت صرف گردد،‌ مطئمن بوديد كه با صرف زماني مي‌توانيد به تكنولوژي نوظهوري تسلط نسبي پيدا كنيد. اما حالا چطور؟

“The challenge over the next 20 years will not be speed or cost or performance; it will be a question of complexity.” Bill Raduchel

“Our enemy is complexity, and it’s our goal to kill it.” Jan Baan

“In the presence of essential complexity, establishing simplicity in one part of a system requires trading off complexity in another. We can master essential complexity, but we can never make it go away.” Grady Booch

در كنار همه تبعات موضوع پيچيدگي، يكي از محدوديتهاي مهم براي روبرو شدن و غلبه بر پيچيدگي، محدوديتهاي انساني است. براي روشن شدن موضوع، بخشي از كتابObject-Oriented Analysis and Design with Applications را انتخاب كرده و در زير آورده‌ام.

The Limitations of the Human Capacity for Dealing with Complexity
...However, there is yet another factor that dominates: the fundamental limitations of the human capacity for dealing with complexity.
As we first begin to analyze a complex software system, we find many parts that must interact in a multitude of intricate ways, with little perceptible commonality among either the parts or their interactions; this is an example of disorganized complexity. As we work to bring organization to this complexity through the process of design, we must think about many things at once. For example, in an air traffic control system, we must deal with the state of many different aircraft at once, involving such properties as their location, speed, and heading. Especially in the case of discrete systems, we must cope with a fairly large, intricate, and
sometimes nondeterministic state space.

Unfortunately, it is absolutely impossible for a single person to keep track of all of these details at once.

Experiments by psychologists, such as those of Miller, suggest that the maximum number of chunks of information that an individual can simultaneously comprehend is on the order of seven, plus or minus two. This channel capacity seems to be  related to the capacity of short-term memory. Simon additionally notes that processing speed is a limiting factor: It takes the mind about five seconds to accept a new chunk of information .

We are thus faced with a fundamental dilemma. The complexity of the software systems we are asked to develop is increasing, yet there are basic limits on our ability to cope with this complexity. How then do we resolve this predicament?

گزيده:

The only source of knowledge is experience. Albert Einstein

  ساعت 23:2 به قلم مهرداد       

 باز باران

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

در اين روزهای بارانی به ويژه هنگامي كه چتر به همراه نداشته باشي، با اين كه براي همه باعث دردسر است اما براي من يادآور بهترين خاطرات است. چرا كه من از دور دستها آمده‌ام، از مزارع گندم، ....
با تو ايمنم
و با تو سرشارم
از هر چه زيبايي است
پناهم باش
تا سنگيني غربت
از شانه هايم فرو ريزد
و ملال تنهايي از چشمهايم
من از دور دستها آمده‏ام
از مزارع گندم
و از سرزميني که آسمانش
تنها دو پيراهن دارد
روزها آبي مي‏پوشد
وشبها پيراهني بلند
که تاب مي خورد
در رقص هزار و يک ستاره روشن
امروز صبح گفتگوي نخستين مهندس سمندريان(دوست و همكار عزيرم) و من اشاره به همين موضوع داشت: لذت بردن از اين هواي بهاري‌ي به سبك شمال. 
پوشيدن چكمه‌اي، به تن كردن باراني‌اي و رفتن به ميان باران در جنگل، باغ و مزارع برنج. 
تنها سهم از اين همه نعمت، دلتنگي، يادآوري خاطرات و شعر باز باران، با ترانه است. تنها همين.

گزیده:

Few are those who see with their own eyes and feel with their own hearts.
Albert Einstein   

  ساعت 21:57 به قلم مهرداد       

 خاطره‌‌خواني

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

مطالعه‌ي خاطرات و زندگي بزرگان، گاهي از مطالعه‌ي صدها كتاب و مقاله، مفيد‌تر است. خاطرات يكي از نوابغ ورزش ايران و گيلان را مطالعه مي‌كردم، بخشي از آن را انتخاب كرده و در زير آوردم. روحش شاد.


 

«شب مادرم سکینه خاتون خواب دیده بود. یه سیمرغ میاد خونه ما و بعد وقتی مادرم می ره دست به پرش بزنه، سیمرغه فرار می کنه، اما یه پرش کنده می شه می مونه تو خونه. این پر حتماً ربطی به زندگی من داشت. نمی شه که نداشته باشه. فرداش من به دنیا میام، مادرم خدا رحمتش کنه سال های سال در خراسان و کربلا در جوار ائمه زندگی کرد.

«در یه کارگاه نجاری واقع در خیابان سوم اسفند کار می کردم. شبا هم اونجا می خوابیدم. در رشت که تو مغازه پدرم کار می کردم با چوب و جعبه سروکار داشتم، نجاری بلد بودم. این کارو یکی از دوستانم برام جور کرد. در نزدیکی این کارگاه کلوپ ورزشی «میرمهدی ورزنده»  دایر بود. رفتم تو اون کلوپ نام نویسی کردم و غروبا شمشیربازی و ژیمناستیک می کردم. یه روز چندتا جوون اومدن اونجا تمرین کنند، حسین عشقی و عبدالله نادری و شیرشکار و انوشیروان حیات غیب و ... . اینا همونایی بودن که تو مسابقه قهرمانی کشور شرکت داشتند و من پشت در مونده بودم.
هالترهای اون موقع بسیار ابتدایی بود، دو تا از اون هالترا رو آقای حسن هاشمی استاد دانشکده فنی ساخته بود. تقریباً سه سانتی متر کلفتی داشت و سی سانت ارتفاع! که رستم باید میومد و با اونا تمرین می کرد والا غیر رستم همه آسیب می دیدند.
این گروه وقتی اومد تمرین کنه، من مشغول ژیمناستیک بودم. اینا بدن ورزیده منو که دیدن، تمرینشونو تعطیل کردند و رفتند. نمی خواستند جلوی من ورزش کنند. من هرروز که به کلوپ می آمدم ،می دیدم که یا اینا ورزش نمی کنن یا دارن میرن! یه روز اومدن و وزنه 80 کیلویی گذاشتند زیرپام و گفتند اگه مردی وردار. منم راحت برداشتم! اونا نمی خواستن فن این ورزشو به من یاد بدن. جلوی من تمرین نمی کردند.
فردا صبح یه مته از کارگاه اوردم و در انباری رو سوراخ کردم تا از اونجا تمرین اینارو دید بزنم. با آقای ورزنده هم گفتم که می خوام اینجا رو مرتب کنم. سالنو مرتب می کردم و بعد اینا که می اومدن یواشکی می رفتم انبار و در رو می بستم و از سوراخ در تمرین اینارو نگاه می کردم. بعد اونا که می رفتن من تمرینشون رو تقلید می کردم. بعد از چند روز اومدم و جلوی اونا بنا کردم به وزنه برداشتن. پرسیدن از کجا یاد گرفتی؟ گفتم آقا ورزنده یاد داد. گفتن بیا جزو اکیپ ما باش.

 مراجع:
محمود نامجو در ويكي پديا
خاطرات محمود نامجو

گزيده:
مصاحبه پهلوان محمود نامجو با كيهان ورزشي - مرداد ۶۶
- آرزوهایت چیست؟ اگر به آرزوهایت رسیده ای، الان آرزوی تازه ای در ذهنت نیست؟
نامجو:
انسان بنده ناشناخته خداست، آن موقع که ده ساله بودم به حالا فکر نمی کردم؛ الان آرزوهایم فرق می کند. آدم تکمیل می شود دیگر. اگر آن زمان هم مثل حالا خدا را می شناختم، ممکن بود زندگی ام جور دیگری بشود. ممکن بود گوشه نشین می شدم. آن موقع می گفتم یک روزی قهرمان بشوم و این قدر کوشیدم و کار کردم وکار کردم که توانستم خودم را به قهرمانی جهان برسانم. سالها قهرمان جهان بودم، 28 بار رکورد جهان را شکستم. اینها عشق بوده، البته من کسی نیستم. حالا که از آن نوع عشق و آن نوع زندگی نفسانی خالی شده ام، پی برده ام که باید کاری بکنم که خدا از من راضی باشد. این است که من همیشه دعا می کنم که پروردگارا، مردم را و ما را و فرزندان ما را به راه راست هدایت کن.

  ساعت 19:2 به قلم مهرداد       

 Comparison of integrated development environments

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

An integrated development environment (IDE) also known as integrated design environment or integrated debugging environment is a software application that provides comprehensive facilities to computer programmers for software development.

برای مشاهده جداول مقایسه‌اي بين IDEهاي مختلف مي‌توانيد به آدرس زير مراجعه نماييد:

http://en.wikipedia.org/wiki/Comparison_of_integrated_development_environments

گزيده:

Common sense is the collection of prejudices acquired by age eighteen. Albert Einstein 

  ساعت 0:27 به قلم مهرداد